نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
اندوه چاق و فربه من
بر سر بامی لمیده و
نمی داند
آفتابی را که به نظاره نشسته
می آید
یا اینکه
می رود...
مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست
راه رو هاي پيچ در پيچِِ
رگ و مويرگ.
سپس
فرياد زدم از انتهاي طولانيِ
گلو،
با مشاركت
زباني خيس.
من اثبات كردم
بودن را
اين بيهوده اتفاق خوشايندِ
ديگران.
بلوغ را انكار كردم
در تهِ چاهِ پشيماني
با دست هايي كه
به صليب هوس كشيده شد.
و عشق را يافتم
آن وسوسه ي تمام اعصار،
كه بر چمن انتظار لم داده بود.
حاشا
كه با من هم آغوشست،
اين تنهاييِ رقت بار دلنشين..
/ تا مبادا بازگردم
بی آنکه بدانی
...هیچگاه نیامدم
تن دیوار زخمی چنگال من است
و خون سرخ بر کف جاریست/
از تن سیاه او
از آستین سپید من...



دیروز عظیم زنگ زد/ خبر بدی بهم داد/ یاد اون روزی افتادم که با بچه ها(عماد/ مسعود/ حسن/ بیتا و مسعود اسیری) کار آواز گرگها و سگها رو تو دانشگاه اجرا کردیم.
مسعود اسیری که توی اون کار دف و تنبک می زد
دیروز از بینمون رفت
خدا رحمتش کنه...
گله ی شهابهای وحشی
شب را به زیر سم های بی شمارشان
لگد مال می کنند
مهتاب دامنش لکه دار می شود
ستاره ها از شرم
چشم فرو می بندند
شب
سکوت می کند...
گلوله ای که بر سینه ی تو نشست
ترانه ی دیروز پدرانمان بود
سرگردان میان دو کوه...