سینه ی پراضطرابم را می گشایم
تا باد بیاید و در میانه اش گیرد
تا نفسی تازه کنم
تو می آیی و
همه می روند
باد و
اضطراب و
نفس
و تو می مانی...
سینه ی پراضطرابم را می گشایم
تا باد بیاید و در میانه اش گیرد
تا نفسی تازه کنم
تو می آیی و
همه می روند
باد و
اضطراب و
نفس
و تو می مانی...
نه
هیچ کس
نگاه منجمدم را ندید
هیچ کس
حتی
نگاه شعله ور رهگذرت...
با شانه های پهن و سپید
استوار
ایستاده در انتظار مرگ
در نخستین گام گرم چشمهایت...
چه بیهوده می کوبد بر سینه
مادر
آنجا که آفتاب را سنگ می زنند
مردان ایستاده
در نماز شب...
شانه های خیست
راست می گفتند/
چترها خیانت در کار برده اند/
و ما امشب
ناگزیر به طهارتیم
زیر تازیانه های سرد باران...
من کودکی را می شناسم
که بال از پشت مگسها می ربود
تا پرواز کند
و من خوب می دانم
همیشه ناکام مانده بود...
نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
اندوه چاق و فربه من
بر سر بامی لمیده و
نمی داند
آفتابی را که به نظاره نشسته
می آید
یا اینکه
می رود...
مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست
راه رو هاي پيچ در پيچِِ
رگ و مويرگ.
سپس
فرياد زدم از انتهاي طولانيِ
گلو،
با مشاركت
زباني خيس.
من اثبات كردم
بودن را
اين بيهوده اتفاق خوشايندِ
ديگران.
بلوغ را انكار كردم
در تهِ چاهِ پشيماني
با دست هايي كه
به صليب هوس كشيده شد.
و عشق را يافتم
آن وسوسه ي تمام اعصار،
كه بر چمن انتظار لم داده بود.
حاشا
كه با من هم آغوشست،
اين تنهاييِ رقت بار دلنشين..