نشست خوک پیر
در حجله عروس
خون بالا می آورد
مرد عکاس
در روشنایی فلاش
گم می شد
پیدا می شد...
نشست خوک پیر
در حجله عروس
خون بالا می آورد
مرد عکاس
در روشنایی فلاش
گم می شد
پیدا می شد...
روزا کابوس میبینه زندگی رو
و شبا شاعر کمرنگ خونگی میشه
با پیشبند و دستکش.
زنه دیوونه ست
دم غروب لای کتابو باز میکنه و با یه آقاهه حرف میزنه
که نیست
هیچوقت خدا نیست
بعد تا صب هی به لباش ماتیک میماله
هی پاک میکنه
با چکمه های پلاستیکی قرمز و
پا برهنه به خواب میروم
بلند
بلند
: آواز میخوانم
دست کدام فرشته چالشان خواهد کرد
آرام
آرام
مبادا چشم باز کنند و بگریند
از آنگاه که تو آرمیده ای
آنگاه که خودخواه میشویم و
دیگرعشق آوازی نمیخواندمان...
داستانش همان داستان رستم است/
زنجیرهاش اما
همه بر پای مردان و
میان هر سینی تابیده اش
سر نوعروسی نهاده است.
پیامبران متکبر تبر می زدند
دل بت ها می شکست...
سینه ی پراضطرابم را می گشایم
تا باد بیاید و در میانه اش گیرد
تا نفسی تازه کنم
تو می آیی و
همه می روند
باد و
اضطراب و
نفس
و تو می مانی...
نه
هیچ کس
نگاه منجمدم را ندید
هیچ کس
حتی
نگاه شعله ور رهگذرت...