در مالیخولیای ذهنم
چشمانی گشاده در لایتناهی آسمان
بادبادکی را
رها
دنبال می کرد.
زمان ایستاده بود.
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 23:52
توسط همیشه مریم
چشمانی گشاده در لایتناهی آسمان
بادبادکی را
رها
دنبال می کرد.
زمان ایستاده بود.
باد می آید/
توتها یک به یک از درخت می افتند
جوجه های سیاهمان از لانه...
ظهرهای آرایش شده و
شب های خال دار
من کیسه دوخته ام برای ماه پلاستیکی
صورتی هایم را میفروشم تا قهوه بنوشم
اینجا پاریس است
من روشن می شوم و گاز می دهم در اتوبان سکس
و از لای لبانم شیر می پاشد
آبجی هایم اینجا یائسه مانده اند و
لوله های هوسشان نشت کرده است
غباری از شهوت بر آسمان خراش ها می تازد
من پرده را می کشم تا تن های تکه پاره را نبینم
سگی در زوزه گاهش می دمد
برآمده تر از ابرهای سیاه /
از تپه ها و کوههای بلند
برآمده تر/
سر میان چاههای عمیق
مردانه برآمده...
توتها یک به یک
از شاخه می افتند
من به زیر شیرینی لبهایت
له می شوم...