بیهودگی با توست/
صبح هنگام بیدار می شویم
با نعره ی نوزادی
که پستانم را طالب است
و بیهودگی آغوشت...
بیهودگی با توست/
صبح هنگام بیدار می شویم
با نعره ی نوزادی
که پستانم را طالب است
و بیهودگی آغوشت...
در ذره ذره وجود قبیله ی سلولهایم درک می کنم
که لمیده بر پهنه ی دشت
غروب آفتاب را نظاره می کنند...
حوری ۴۰ متریست
که هر گوشه اش را
پیامبری به چنگ گرفته است
و مک میزند...
از دل ابرها می گذرانم
رو به آنجا که خورشید است/
ملخک طیاره ای می آید
و انگشتانم را یکجا می بلعد...
پاک و زلال
که می توان درونش را دید
بی کم و کاست
و دروغهایش را دید
و خندید...
با چنگالی در سر
و چشمانی آغشته به سس فرانسوی/
از من خرده مگیر
که گرسنگی طریقه ی آبا و اجادی ماست...
در شهر زني حرف مي زند.
در شهر زني فرياد مي كشد/
بي اعتنا/
عابران از پي هم/
و مردي دست هايش را مي شويد.
شلپ! شلپ! شلپ!
بر زیر دندان های زن/
سگ زردی عبور می کرد.
و من
در سیاهی چشمانت
محو می شوم...
۱- دلم تابوت دست هزارمیست
که گرچه خالی
اما هنوز
صدای آروق کرمها را
پژواک می کند...
.................................
۲- تنها دلیل خاموشی من
سطلیست که از جوی کنار کشتارگاه پر می شود
وگرنه من هم غیرتی دارم
این هوا...
...............................
نازکتر از اینم مپسند
که درز انگشتان بلندت
مرا رها خواهد کرد...
............................
۳- دوست می دارم آن تکه نانهایی را که
با زبان از گرداگرد دهانت
برمی چینی
و سیر می شوی...
...........................
۴- نگاه سردت را
بی نعلبکی چشمانت
لاجرعه سر می شکم
و تو
بی آنکه بدانی
دیگر سکه ای برایم نمانده است/
گوشی را می گذاری...
.................................
۵- آهن گداخته بر می دارم
روی گونه ی چپت
نقش گل سرخ می زنم
به نشانه ی عشقی که به تو دارم....
.................................
۶- چسب سربی ات را
به قلبم پرتاب کردی
بوی باروت می ماند
و صدای خس خس من
چسب سربی ات کار خودش را می کند/
من و مرگ پیوند می خوریم...
((پسر عموی مجازی بهزاد))
خوب این وبلاگ هم داره از آب و تاب می افته.
ولی من اوستا علی اکبر خان پدر پریشان
دختر مسهل مرحوم شده هیچ وقت از پا نشستم که این بار ...
دیروز با پسر عموی عزیز مجازیم بهزاد صحبت کردم(اس ام اسی) و ایشون افتخار دادند کمکی به پاهای لنگ ما بدند و اینجا رو به نوشته هاشون مزین کنند
از امروز بهزاد مطالبشو برام اس ام اس می کنه منم با یوزر خودم مطالبش رو می گذارم تو وب
البته با ذکر اسم مبارکشون...
باشد که این وبلاگ مرحمی باشه به دلهای گه گرفته ی دیوانگان همه عالم...
دانه های تسبیحش را می اندازد
یک به یک/
رهایی قرعه ی کدامین دانه باشد؟!!!
در خیابان
پروانه های سیاه گرد سرش
و روحمان را با خود می برد
به قهقرای تاریخ/
آنجا که ملخی بر عرشه ی کشتی
به دنبال معشوق خویش
زیر پای نوح له می شود
و میمیرد...
ز من آبستن است/
مورچه های فردا همه از نسل منند/
آزاد و سپید...
به قعر آسمان
سقوط جانانه ای خواهد داشت/
باشد که بمیرد...
دوباره می خوابیم
روز خواب
و شب خواب...
پاهای سرکش/
دماغ دلقک قرمزتر از پیش.
گل های آدمیان شره کرده است.
و
قدم به قدم به افق
نزدیکتر...
عطش لبهایمان را
فرو نشاند...
و به عنکبوت سلامی داد
وانگاه که دماغش زودتر از خودش به قبیله رسید
و بانگ برآورد:
آی مردم
گله تان را گرگ برد!!!
دوباره پرندگان به سویمان سنگ پرتاب خواهند کرد.
و به شمارش توله های سگ خویش مشغول می شوند/
به هفتمین میلیارد که می رسند
باز خواب می روند
آنگاه که تو را
نشانه گرفت و/
به دماغش می نشانم...
که به وقت سقوط
در فنجان چای
نام تو را بر لب داشت
و گریه کرده بود...
کاس کم لعاب سرم/
میان لاجورد آسمان
فیروزه گون می تپد دلم...
زلیخا!
ای کاش پیامبر نبودم...
(( یکی از زیبا ترین شعر هایی بود که تا به حال شنیده بودم/ از بهزاد به خاطر فرستادن این شعر ممنونم))
و دستان ویران ما را با خود
خواهد برد...
تو همی بگو
با کرمهای وجودم چه کنم
کین گونه به ضیافت خویش
دل مشغولند؟
اصرار نکن
معشوقه ی من
زنده نمی توانم دیگر بود...
به دیدارت خواهم آمد
با اسب سیاه بالدارم
و شاخش که تیزتر از همیشه است/
ای دیو سپید خزنده ی من/
فردا شب
یا روز...
و گناهانمان را با خود می برد
به اقیانوس هند/
آنجا که آمیتاپاچان
با خدا معاشقه می کرد...
اینگونه آغاز می کنم
در خیال/
به نام خدای یگانه...
سیاهه ای که آسمانش نیست
و آنجا را مردگانیست که هراس از زنده بودن دارند
وینک سوگند سخت خورده ام به هفتاد مرگ توامان
کین زندگی را آشوبی باشم که هراس بر دل خدایان بیافکند
طوفانی عظیم که البرز کوه را در پای بلرزاند
موجی خروشان که هفت دریا را به یکباره بپیماید
من کشوادم فرزند زمین کز مرگ بیزارم.
به رسم دیرینه ی آبا و اجدادی ام
و شخم می زنم
چشمانت را
و دستانت...
که اکنون ما
استاده ایم به زیر تیر چراغ برق
با سایه مان
تنها
ای بنده ی گل آلود من...
و سقفی که نور از آن عبور می کرد.
و صدای خداوند
که باز هم فریاد می زد
مرا نیز در آغوش بکشید.
کاری نمی توان کرد
بر خطای نخستین.
ظهر آن روز که دیگرم یاری نیست
دشمنی نیست...
بی آنکه نفرین شود
می آمد
و دایناسورها را با خود می برد...
روی زمین سرد
یک دانه سیب چال می کنم...
خون بر جگرم روانه کرده
راست می گویم باور کن/
گونه ی سرخ مستراح
گواه من است...
چه ساده و چه به سادگی
تجاوز می کند
مرغ عشقی به معشوفه ی خویش/
طوفان نعره ها...
در گلدان خمیازه می روید...
که بر یک پای خویش ماند استوار...
اعترافات تکان دهنده ای بر زبان جاری ساخت...
باز هم می روم.
زیرا که من
بچه ملحدی کوچک
از مسافران بن بست بزرگ هستم.
ارابه اش را خدا
به ناچار از روی لاشه هامان/
در عصر آن روز که صلیبهامان را در سینه ی یکدیگر
بر جای گذاشته ایم
ای برادر کافر من...
بر برج های بلند ویران
و تکاپویی از سر هیچ
که هان
اینک وقت خزیدن است
بر مدار قرمز تن
و
تن
تنها بازمانده ویران دستان ویرانت
کم فروغ و پر خروش
بوئینگ هفتصدو اندی و خورده ای...
و تک ستاره خویش را از میان حجمه وسیع شهر دنبال می کنم/
آژیر خطر چتر بر نگاهم می گستراند/
ستاره ها خاموش می شوند
یک به یک/
ستاره من نیز هم...
کلاغی می گذرد....