در اولین روز بهار
و آلتهاشان را از خاک بیرون می گذاریم
تا شاید عبرتی شود برای نران این سرزمین
که آلت را به خاک باید کرد
نه بر آسمان..




نمی دانم ذهنم را در کدامین کوچه ی رنگ و رو رفته پیش کودکی در
احتضار به یادگار گذاشتم
خودم بهش زنگ میزنم.آرمان جان خداحافظ .(پینگ پنگ)(قدم)(سلام کوتاه)(پول خورد)نمی دونم حالا.مثل اون شب دیر رسیدم.(قدم سریع)(پینگ پنگ)الان میرم زنگ میزنم.سلام آقای ... عماد گردنبندم خوب شد؟میخواستم 2تا گوشواره درست کنم اما وقت نمی شه باید گردنبندش کنم.(جمعیت هراسان)آقای همتی خداحافظ. شب بخیر(ساعت 6:04)اس ام اس که داشتم یادته خیلی وحشتناک بود.سلام مخلصم چطوری؟پسر خاله ی من وقتی صبح بلند می شه هر چی یادش می اد می نویسه.دیوونس.یارو اینقد خنده داره..
ماهرخ؟ماهرخ رو ندیدی؟ نه...
همه خوابند.
قلوه سنگ های قدیمی را
از زیر پوستم بیرون میکشم.
یادت هست؟
روزی با عشق چالشان کرده بودی.
کنون
برای شکستنت می خواهمشان.
که گره خورده می نمود هر چیز/
در لحظه ای سایه
در لحظه ای روشن
که تکرار می شود هر چیز/
تاب می خوریم
چون خر مگسی بر تاب عنکبوت!
فاحشه ها و لجاجت قدیس بودن.
زمین پر می شود از انارهای گچی...
مگر از سیاهی شب
از ظلمات چشمانت حذر می کنم
و دل به سیاهی روی خویش می بندم...
توهمیست/
صدای زنی در باد
پنجه افکندنش در خاک/
می دانم
توهمیست/
صدای نوزاد دخترش زیر خاک/
توهمیست در خواب
می دانم
توهمیست...
از واژه ها و الفبای مدرسه...
و آسمان تکه تکه
و زنی که عادت داشت
ساق باریک گیاهان را بشکند
و کودکی زیر سینه یک زن
وعنکبوتی که مرد
ودیواری که فرو ریخت
بر نجوای عاشقانه مورچگان
ودیگران
ویک سگ
که کف بشقاب را لیس می زد
ودیگران...
و هرزه خانه ای ساخت با آن
از جنس تور...
((این نوشته را چند دقیقه قبل نوشتم
الان ترجیح می دهم نخوانیدش
چون ارزشی ندارد))
پاکش نمی کنم تا بگذارم این حروف بدبخت هم زندگیشان را بکنند.
امضا: استاد علی اکبر خان
آلتهامان بزرگتر می شود
و خدایمان کوچکتر...
تنها به یکی ایمان می آورم
آن هم تویی
ای خدا...
یک هزار سال
می گریم/
در عزای تو ای همسر مهربانم
شمر
یک قطره...

امروز مراسم تودیع مهندس مهدوی رئیس دانشکده ی هنر دانشگاه سمنان بود.
و البته معارفه رئیس جدید دکتر احمد پناه.
مهندس مهدوی از ابتدای تاسیس دانشکده ریاست رو بر عهده داشت و انصافا هم عملکردش از نظر دوست و آشنا قابل قبول بود.
تلاشها و پشتیبانی ایشون از همایش هنر معاصر که من رو تا حد زیادی با ایشون مواجه کرد باعث شد صداقت و دلسوزیشون به من ثابت بشه
در کل مهندس مهدوی انسانی پاک و فرهیخته بود و از این انسان چیزی جز خاطره خوش تو ذهن من باقی نمونده.
امیدوارم هرجا که باشه موفق و پیروز باشه و سریعا بعد از تکمیل تحصیلاتشون در خارج کشور برگرده
چون وطن با حضور اینچنین مردان درستکار آباد خواهد شد.
برای رئیس جدید دکتر احمد پناه هم آرزوی موفقیت دارم.



مگسی
حرمسرایش را آبستن می کند...
تمامی راههای ارتباطی خفه اند.
اینجا تنها صدای گوشت هست وبوی چنگال.
پر از تورم دردناکم.
پر از خواب.
هه ...!
می گویمت جانم ترک زده
می گویی ناخن هایت چرا لک سفید دارند؟!
در همهمه خاك
و خنكاي تن
ناگاه
سقوط
بر جريان.
میان پاهای تو نیز هم/
نو عروس بیهودگی من ...
به ناگاه
کرکسی چرخان
بر فرازش به پرواز در می آید
با چشمانی منتظر و پر ولع...
میراث گذشتگان و نیاکانم...
....
( برای خواندن کامل مطلب ادامه ی مطلب را کلیک کنید)
من دربان این وادیم
هیچ کس توان تصویرش نیست
مرا نیز اذن دخول نداده اند
گروه گروه به این سرا می آیند
حاشا نمی گویم که به سزا سرای شما ست
تو ای
تنها خربزه ی شاداب این جالیز
در گذرگاه گراز اندوه من...
که هیچ گاه خیال ترکم را ندارد
حتی به وقت مرگ...
بر فراز کوه و دشت
ادیسون هرزه
چادرم را بر سر چوبی بر آسمان افراشته می کنم
و پاهایم را باز می گزارم
و منتظر می مانم
تا خداوند نعماتش را ارزانی کند
مردی است
که در پناه کوهی بلند
خاطرات سیاهش را می نگرد
و به آواز کلاغ ها دل می سپارد
همچنان که
سوراخ های جورابش را می شمارد.
که در توهم اسب بودن
به آنجایی پرید
که دیگر توان بازگشتش نبود...
آن هم امیر ارسلان نامدار
با آن آلت بلند و
قاعدگی کوتاهش....
مومیایی شده
در رگهای تن
آنگاه که طبل نواخته می شود.
آنجا که پاهایمان را به سوی آسمان می گیریم
و دعای باران زیر لب زمزمه می کنیم...
که شجره نامه ام
سیاهه ی بلند بالایی ست
از پوست خر
و جوهر سیاه فاحشه ای از حبشه...
زیر درخت توت
و میله های تا به آسمان.
آنقدر تخمه می شکنیم
تا بالاخره نوبتمان فرا رسد ...
تا که تیرت به خطا نرود
ای عزرائیل...
که با معشوق خویش
به زیر ۲ سقف آرامید...
بر آلتم/
تا همیشه ی همیشه
نام تو بر لبان معشوقه ام باقی می ماند...
در سراب این بیابان
و پیش می رویم
سلانه سلانه...
راز جاودانگی تو نهان شده است
ای بستر سرد و نمناکم ...
تو را یاد می کنم
تک ستاره ی قطبی من...
شیطونه میگه...
الله واکبر....
حوصلت سررفته بود؟!
خب یه کار دیگه میکردی
بیکار بودی از روح خودت تو ما فوت کنی؟!
حیف اون همه فوت... همش به باد رفت
اینی که درست کردی هیچیش رو هم بند نیست
میبنی چه ول وشویی درست کردی؟
حالا دلت خنک شد، همه دارن میزنن تو سرو کله هم
به به! عجب نمایشی!
کیفشو میبری؟! هان؟
گندت بزنه ،هی
اصلاگوش میکنی یا دارم یاسین میخونم...
که این بازی هارو خودمون دراوردیم...
این کثافت خونه رو هم خودمون درست کردیم
اگه هم چراغ قرمزیه که نیست خودمون علمش کردیم
اصلن هم به تو ربطی نداره ؟!
آخه ما صاحب اختیاریم،
آره ، ما خودمون یه پا خداییم.
کدوم اختیار مرد حسابی؟!
زرتی ولمون کردی این طرف،حالا میگی صاحب اختیاری؟!
برو بابا....
همینی که هست؟ها؟اینه جوابت دیگه؟
گندت بزنه...
لابد آخر سر هم بفرمایید جواب بدین؟
بفرمایید ،بفرمایید...
جواب چیو؟!
این که تو این مستراح چه گهی خوردیم، چی نخوردیم؟!
نه آقا ما نیستیم...
فقط یه چیزی.
اگه یهو گذرمون اون طرفا افتاد....
مرام بزار بگو از پا آویزونمون نکنن،حالمون بد میشه.
آینه خودتیم .
بدون هیچ تعصبی به میتی
هر روز عطر فرانسوی بر خود می مالند
و من در پستانت
راز جاودانگی را یافته ام/
زخمه را عمیق تر می زنم
این بار
به سینه های تازه بلوغت
و اجدادت را یک به یک
جلوی چشمان می شی ات می نشانم
آنها که به دنبالم
هلهله می خواندند
و نیزه ها شان را
به سویم پرتاب می کردند/
آنجا که تو زخم خوره بودی
و من
نشانی ات را
از دیوارهای غار لاسکو پرسیده بودم/
گراز آغشته به خون من
نام تو را زمزمه می کنند
با ولع
قبیله ی گرسنه ام...
مخلوقات لنگ در هوایی هستیم
که نمی دانیم
به نجابت پدریمان بنازیم
یا خریت مادری...
و کنده ای در انتظار/
ترانه ها، همیشه ترانه باقی می مانند
و زخم های کهنه،افسون کننده،براق اند.
باد وقتی
به خیابان می وزد
و موهای تو را دسته دسته
که قدم می زنی
با خود می برد
به آنجا که نگاه من دیگر
توان باز ایستادنش نیست
و فرو می ریزد...
تپه های شنی جابه جا شدند
آن هنگام
که خداوند نفس کشید.
و خر دجالم/
من قاطر پر کنتراستی هستم...
دلم پيچ مي خورد.
با اين همه
باز هم استفراغ نمي كنم.
و
همچنان به جاودانگي ام سوگند مي خورم.
خدا با خود
همه را
به قعر بهشت می برد
آنجا که حوریان بسیارند
و رودهای عسل جاری
و انسانها
همه بیلهای مکانیکی اند و
پیچ و مهره...