که بالشش را در آغوش می فشارد
و در چشمانش اشک حدقه می زند
به وقت تماشای تام و جری...
که بالشش را در آغوش می فشارد
و در چشمانش اشک حدقه می زند
به وقت تماشای تام و جری...
بسان پیرمردی کز کرده بر کنج اتاق همسایه
که بیمار جزامی
پریشان نگاه اوست
دلتنگم.
در این بامدادان جز صدای
خس خس
شش های بیمارم ندایی بر نمی تابد.
الهی ای خداوند شبانگاهی
به آه مادینه اسب ارابه ی تاریخ
بخوابان این تن رنجور من را در آن گودال تاریکی ها
که بی فانوس است.
کمر به ویرانی بسته است و
واژه ها شیحه کشان در گریزند/
اینجا باد
به ویرانی کمر بسته است و
تنها به جنگ باد بال گشوده
کلاغ یکصدو چند ساله...
فرو می ریزد ضمیرش را
بر خرابه های نهان جایی و
می تاباند
آه های لخته لخته خویش را .
مصلوب
بر فراز بیلبوردهای غولپیکر شهری
نظاره گر باشیم...
قربانی کوتاه لحظه های توانمندی زنانه ام
به زیر
سنگینی دهانت و
خاموشی دستت
این نور کامم نمی دهد
چراغی دگر بیا فروز
گواه آنست
روزگار مدیدیست
بیهوده سوخته ام...
سوار مست
میان عبور خرابه های شهر .
حباب ها با ورد مکرری در مادینه جای
رها می شوند
می یابم تو را
خیس از غرور آخرین انزالت
گرم و کف آلود .
........
در این سوز زمستانی
در این خاک سیاه و خشک پستانی
در این یخ بسته بر دلها
که مهر از تن ربودست سوز این سرما
بخار و دست سایشها
قدمها بر عدم رانند سالیان درجا
چراغ خانه های شهر
گه کورند و گه رُشنا
منم تنها نیاز مبرمم
بر آتش سرخ کلام نیمسوزت
بابا عزیز جان
پریشان/
گیسوانت باد
رویت آب
آتشین مهرت ندیده عالم و این خاک
میان گول این رذلان
بدان ای مهربانِ جان
تو یی تو
تک سوار دشنه بر دستم
تویی تازان
که هفت پشتت بود تهمینه و رستم
بخوان ای بهترین زن بهترین مردان
رجز بر عالم پَستان
بشور بر خاک
بکن بر آسمان عصیان
تویی تو
تک چراغی
بر مزار این بشسته
دست از جان
پریشان صورتت رخشان
به دنبالت قدمهای مرا دریاب
که خیزانست
و گه افتان
عزیز جان
پریشان...
این میان
درختان و تیر برق...
دیروز بر سر ۳ راهی خدا را دیدم
فهمیدم
از ۳ جلدش فهمیدم
مدتی بود
مدتی عاشق زن خدای همسایه بود
دروغ بود
نه لم یلد بود و نه ولم یولد
هفت پشتمان آنورتر
به ابوجهل می رسد
یا ابولهب...
آخرین بازدم را عمیق کشید
شاتوت های سیاه بیرون جهیدند...
هم خوابه چشماني شد
كه به ديدن طراوتي عو عو مي زدند
در شبي كه
ماه نيز
مشوش از مرگ
خاموش بود.
استخوان به دندان مي كشيم
و شكم هايمان را باد مي كنيم/
در غم فراق تو.
در لحظه فرياد خداوند
و درخت كاج كه بر خود لرزيد
از طعم شاش گربه و
طعنه سيب سرخ
با دستی لرزان
((هذه من فضل الربی))
تا امانت داده باشم
از دست عیسی خشمگین ...
با همان پوتین های میخ دار
به زیر حریر تازه تن کرده ام
باز میگردد
خدا وندگار هرزه گی هایم.
کلاغان نا بینایند/
صدای آمبولانسها کم کم به گوش می رسد دوست من
باید که رفت/
دکترها جنازه ای را که مرده است می خواهند به زور نفس های مسیح زنده نگه دارند
باید یکی پیدا شود
تا بدانها بگوید
بدانها بفهماند
که دیگر امیدی نمانده
راهی نیست
جنازه ای را که دیگر گرم نیست
دیگر چیزی نمی گوید
جنازه ای را که دیگر
چیزی نمی خورد
گرمی بستر نمی طلبد
بایستی که چال کرد/
و به روضه خوان ها باید گفت:
یاوه کافیست
پیش از آنکه بگندد
بایدش نمک می زدید/
صدای عصای سفید کلاغها هنوز به گوش می رسد
تق تق/
آسانسورها آدمی را می بلعند
به اشاره ای به آسمان میبرند
و می دانند
پارکینگ، تحتانی ترین طبقه خانه ماست
و به ناچار بایستی که پیاده شد/
ما دچاریم به ناچارهایمان
و لب فرو بستن و مردن
و گاه نمردن/
باید رفت دوست من
...
میان پاهایت را تحلیل می کنم
و به سرآغاز دنیا می رسم...
که گشوده نمی شود
چنین بن بست بی بنیاد/
دخیل مبندید به آلتم
که خواجه ی این حرمسرا منم
دخیل مبندید به آلتم
که شاه قاجار سالهاست که مرده است...
سرمست
خود را به آغوش گرم زنهامان می اندازیم
با دندانهای مصنوعی
و آلتی چوبین...
در پس کدامین شب
آن سگ ولگرد
استخوان لخت رانت را
در گلویم چال کرد
و رفت...
ای اتاق های تو در تو
شما را به صرف یک استکان لب دوز خیال
در آن حیاطی که با هم
بر روی سیمان تازه اش قدم به یادگار نهادیم
و تو عاشق پرستار اتاق همسایه شدی
و ازدواج کردی با یاد هر روزش در میان دستانت
دعوت می کنم
و من
نشخوار می کنم تو را/
انکار زن
و من
تکرار می کنم...
باز می گردد به اولین نسل از دایناسورهای گیاه خوار
آنانکه نسل نیاکان مرا از ریشه کندند.
من تخت سلطنت را رها کردم.
بتازید و نهراسید
ای مگس های لجوج
که مادر در آغوش مبل خفتست
و حشره کش ها خالی ست.
از آن زمان که بر روی ۲ پایم بلند شدم و زبانم باز شد
من قدرت لایزالم را به لقایش بخشیدم
بیایید و زیر پاهایتان له کنید
این زیگورات های خدایگان را
ای ملخ های بی سر و صدا
که ماشین سم پاش راننده ندارد.
از آن زمان که..
و دستانمان را سایه بان چشم سازیم
و بدانسو بنگریم
آنجا/
که چگونه ماموران برق
دکلی را
بر سر کوه می نشانند...