که بالشش را در آغوش می فشارد
و در چشمانش اشک حدقه می زند
به وقت تماشای تام و جری...
که بالشش را در آغوش می فشارد
و در چشمانش اشک حدقه می زند
به وقت تماشای تام و جری...
بسان پیرمردی کز کرده بر کنج اتاق همسایه
که بیمار جزامی
پریشان نگاه اوست
دلتنگم.
در این بامدادان جز صدای
خس خس
شش های بیمارم ندایی بر نمی تابد.
الهی ای خداوند شبانگاهی
به آه مادینه اسب ارابه ی تاریخ
بخوابان این تن رنجور من را در آن گودال تاریکی ها
که بی فانوس است.
کمر به ویرانی بسته است و
واژه ها شیحه کشان در گریزند/
اینجا باد
به ویرانی کمر بسته است و
تنها به جنگ باد بال گشوده
کلاغ یکصدو چند ساله...
فرو می ریزد ضمیرش را
بر خرابه های نهان جایی و
می تاباند
آه های لخته لخته خویش را .
مصلوب
بر فراز بیلبوردهای غولپیکر شهری
نظاره گر باشیم...
قربانی کوتاه لحظه های توانمندی زنانه ام
به زیر
سنگینی دهانت و
خاموشی دستت
این نور کامم نمی دهد
چراغی دگر بیا فروز
گواه آنست
روزگار مدیدیست
بیهوده سوخته ام...
سوار مست
میان عبور خرابه های شهر .
حباب ها با ورد مکرری در مادینه جای
رها می شوند
می یابم تو را
خیس از غرور آخرین انزالت
گرم و کف آلود .
........
در این سوز زمستانی
در این خاک سیاه و خشک پستانی
در این یخ بسته بر دلها
که مهر از تن ربودست سوز این سرما
بخار و دست سایشها
قدمها بر عدم رانند سالیان درجا
چراغ خانه های شهر
گه کورند و گه رُشنا
منم تنها نیاز مبرمم
بر آتش سرخ کلام نیمسوزت
بابا عزیز جان
پریشان/
گیسوانت باد
رویت آب
آتشین مهرت ندیده عالم و این خاک
میان گول این رذلان
بدان ای مهربانِ جان
تو یی تو
تک سوار دشنه بر دستم
تویی تازان
که هفت پشتت بود تهمینه و رستم
بخوان ای بهترین زن بهترین مردان
رجز بر عالم پَستان
بشور بر خاک
بکن بر آسمان عصیان
تویی تو
تک چراغی
بر مزار این بشسته
دست از جان
پریشان صورتت رخشان
به دنبالت قدمهای مرا دریاب
که خیزانست
و گه افتان
عزیز جان
پریشان...
این میان
درختان و تیر برق...
دیروز بر سر ۳ راهی خدا را دیدم
فهمیدم
از ۳ جلدش فهمیدم
مدتی بود
مدتی عاشق زن خدای همسایه بود
دروغ بود
نه لم یلد بود و نه ولم یولد
هفت پشتمان آنورتر
به ابوجهل می رسد
یا ابولهب...
آخرین بازدم را عمیق کشید
شاتوت های سیاه بیرون جهیدند...
هم خوابه چشماني شد
كه به ديدن طراوتي عو عو مي زدند
در شبي كه
ماه نيز
مشوش از مرگ
خاموش بود.
استخوان به دندان مي كشيم
و شكم هايمان را باد مي كنيم/
در غم فراق تو.
در لحظه فرياد خداوند
و درخت كاج كه بر خود لرزيد
از طعم شاش گربه و
طعنه سيب سرخ
با دستی لرزان
((هذه من فضل الربی))
تا امانت داده باشم
از دست عیسی خشمگین ...
با همان پوتین های میخ دار
به زیر حریر تازه تن کرده ام
باز میگردد
خدا وندگار هرزه گی هایم.
کلاغان نا بینایند/
صدای آمبولانسها کم کم به گوش می رسد دوست من
باید که رفت/
دکترها جنازه ای را که مرده است می خواهند به زور نفس های مسیح زنده نگه دارند
باید یکی پیدا شود
تا بدانها بگوید
بدانها بفهماند
که دیگر امیدی نمانده
راهی نیست
جنازه ای را که دیگر گرم نیست
دیگر چیزی نمی گوید
جنازه ای را که دیگر
چیزی نمی خورد
گرمی بستر نمی طلبد
بایستی که چال کرد/
و به روضه خوان ها باید گفت:
یاوه کافیست
پیش از آنکه بگندد
بایدش نمک می زدید/
صدای عصای سفید کلاغها هنوز به گوش می رسد
تق تق/
آسانسورها آدمی را می بلعند
به اشاره ای به آسمان میبرند
و می دانند
پارکینگ، تحتانی ترین طبقه خانه ماست
و به ناچار بایستی که پیاده شد/
ما دچاریم به ناچارهایمان
و لب فرو بستن و مردن
و گاه نمردن/
باید رفت دوست من
...
میان پاهایت را تحلیل می کنم
و به سرآغاز دنیا می رسم...
که گشوده نمی شود
چنین بن بست بی بنیاد/
دخیل مبندید به آلتم
که خواجه ی این حرمسرا منم
دخیل مبندید به آلتم
که شاه قاجار سالهاست که مرده است...
سرمست
خود را به آغوش گرم زنهامان می اندازیم
با دندانهای مصنوعی
و آلتی چوبین...
در پس کدامین شب
آن سگ ولگرد
استخوان لخت رانت را
در گلویم چال کرد
و رفت...
ای اتاق های تو در تو
شما را به صرف یک استکان لب دوز خیال
در آن حیاطی که با هم
بر روی سیمان تازه اش قدم به یادگار نهادیم
و تو عاشق پرستار اتاق همسایه شدی
و ازدواج کردی با یاد هر روزش در میان دستانت
دعوت می کنم
و من
نشخوار می کنم تو را/
انکار زن
و من
تکرار می کنم...
باز می گردد به اولین نسل از دایناسورهای گیاه خوار
آنانکه نسل نیاکان مرا از ریشه کندند.
من تخت سلطنت را رها کردم.
بتازید و نهراسید
ای مگس های لجوج
که مادر در آغوش مبل خفتست
و حشره کش ها خالی ست.
از آن زمان که بر روی ۲ پایم بلند شدم و زبانم باز شد
من قدرت لایزالم را به لقایش بخشیدم
بیایید و زیر پاهایتان له کنید
این زیگورات های خدایگان را
ای ملخ های بی سر و صدا
که ماشین سم پاش راننده ندارد.
از آن زمان که..
و دستانمان را سایه بان چشم سازیم
و بدانسو بنگریم
آنجا/
که چگونه ماموران برق
دکلی را
بر سر کوه می نشانند...
مرد: ولی من تصمیم گرفتم به هر شکلی که شده بهتون تجاوز کنم.
زن: فرمایشتون کاملا صحیح، باید بگم که خیلی هم خوشحال می شم، اما می دونید...
مرد: نه من چیزی نمی دونم، فقط می دونم که باید بهتون تجاوز کنم.
زن: معلومه که آدم با فهم و کمالاتی هستید، اینطور نیست؟
مرد: بله کاملا درسته و به همین دلیل می گم که این امر امکان نداره.
زن: آخه چرا؟
مرد: چون من الان مشغول کار هستم و برای مردی مثل من چیزی جز کارش براش اهمیت نداره البته بعد ازخانواده.
زن: آفرین به شما. راستی چه انگشتر زیبایی دارید خیلی بهتون می یاد، حتما همسرتون براتون خریده. اینطور نیست؟
مرد: درسته، همسرم بهم هدیه داده. می خواهید عکسشو بهتون نشون بدم؟
زن: بله خوشحال می شم. او چه خانم زیبایی.
مرد: اون وسطی.. اون که موهاش رو رو شونه ی چپش ریخته اون همسرمه، اون که سبیل داره و سمت چپه از دوستانمه و اون که سمت راست ایستاده من هستم.
زن: عجب خانمی، ولی من فکر می کنم که اون آقای سمت چپ شما باشید.
مرد: نه اون دوستمه.
زن: ولی من مطمئنم که اون سمت چپیه شمایید، چون این خانم دستش رو انداخته دور کمر سمت چپیه؟
مرد: نه حتما دارید اشتباه می کنید دست اون دور کمر مرد سمت راسته
زن: نه من به چشمهای زیبام شک ندارم، به نظر شما چشمهام زیبا نیستند؟
مرد: فقط یک مقدار کم سو هستند، اون سمت راستیه منم و اون زن هم دستش رو انداخته دور کمر سمت راستیه که من باشم.
زن: چیز زیاد عجیبی نیست به نظر من پروردگار....راستی ببینم به پروردگار متعال ایمان دارید.
مرد: نه من به خدا اعتقاد دارم. پدرم وصیت کرده فقط به خدا اعتقاد داشته باشم
زن: خوب ولی به نظر من پروردگار متعال به اندازه ی تمام صدو بیست و چند هزار پیامبریکه در طول تاریخ فرستاده روزانه به همون میزان فاحشه تولید می کنه، این یه امر علمی و ثابت شده ایه.
مرد: ولی من به خدا اعتقاد دارم و این رو هم از شما قبول نمی کنم که که دست همسرم دور کمر سمت چپی باشه.
زن: ولی من با همین چشمهای زیبام شاهد این رو دیدم
مرد: چه چشمای زیبایی دارید
زن: خواهش می کنم این رو خیلی ها بهم گفتند. ولی... نه بابا اونقدرها هم که می گند زیبا نیستند، راستش برای در امان موندن از چشم شور مردم رفتم بیمشون کردم؟
مرد: ولی من به همسرم اطمینان دارم چون حتما بعد عکس یادگاری با هم رفتیم خونه و شام رو تو محیط گرم خانواده خوردیم و بعدش هم رفتیم تو رختخواب، به شما هم می گم که اون سمت راستیه منم و دست همسرمم هم دور کمر سمت راستیست که من باشم، تازه ما از اون شب یه بچه هم داریم، می خواهید عکسشو ببینید؟
زن: نه نمی خوام
مرد: آخه چرا؟
زن: چون می دونم اون بچه سبیل داره و سمت چپ عکس دستش رو انداخته دور کمر یه خانم
مرد: یه لحظه صبر کنید ببینم!!! بله بچه سبیل داره و سمت چپ ایستاده و دستش رو انداخته دور کمر یه خانم با چشمهای خیلی زیبا، ولی شما از کجا متوجه شدید؟
زن: آقای محترم لطف کنید سریعتر منو پیاده کنید تا پلیس رو خبر نکردم.
مرد: بفرمایید ، شما هم لطف کنید از این به بعد تو زندگی خصوصی مردم دخالت نکنید. شب خوش خانم محترم
زن: روز خوش آقا...
و هر روز واژه ای متولد می شود/
و آدمی در حال ویرانیست/
ما مار گزیده های این دیار
از آسمان و ریسمان یار است در هراسیم/
زمان می گذرد
و واژه ای به بار می نشیند/
به یقین
آدمی ویران می شود...
در آغوش خرمن کوب
به دندان کشید و برد
به استوا
و چالش کرد
ناپیدا...
فقط کفشهایم را برایم باقی بگذار
ای هند جگر خوار...
دخترکان نو رسیده دور از چشم مادر
بی مهابا
می خندند.
چوپان با گوسفندانش عکسی به یادگار می گیرد.
همه از برای یک قطار؟
پسر: سلام آقای سلمانی
سلمانی : سلام پسرم
پسر: می خواستم موهام رو اصلاح کنید
سلمانی : بشین تا من بیام.
پسر: ببخشید می خواستم یه مقدار بغلش رو کوتاه کنید، البته یه مقدار هم جلوش رو، البته اگه زحمتی نیست
سلمانی: نمی تونم، پدرت قبلا بهم گفته که موهات رو چطور اصلاح کنم.
اما من می خوام موهام رو اونطوری که دوست دارم اصلاح کنید.
- پدرت سپرده موهای پسرش رو مثل خودش اصلاح کنم.
پسر: خواهش میکنم؟
سلمانی : نه امکان نداره، من رو حرف پدرت حرف نمی زنم.
پسر: التماستون می کنم!
سلمانی : ابدا!
پسر: من هم قول می دم که مغازتون رو تمیز کنم، تمام این موها رو هم جارو می کنم، اصلا شیشه های بیرون رو هم پاک می کنم.
دیدید شیشه های بیرون چقدر کثیف شدند؟
فقط موهام رو مثل موهای پدرم نکنید
((سلمانی سری تکان داد و گفت:)) نه نمی شه!
(( پسر با نا امیدی ابروهایش را از هم باز کرد و تا آمد کلمه ی دیگری بگوید، مرد در حرفش پرید و گفت:
متاسفم امکانش برام نیست، پدرت گفته که موهات رو چطور اصلاح کنم، دیگه حرف نباشه!
((پسر نشست ولی به خواهش تمناهای خود ادامه داد))
پسر: خواهش می کنم!
سلمانی : این چه اصراریه که می کنی ؟
پسر: آخه می دونید؟
و شروع کرد به من و من کردن، انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست یا نمی خواست حرفش را بزند.
پسر: آخه می دونید؟... من دوست ندارم... من دوست ندارم موهام رو... من دوست ندارم موهام رو مثل پدرم اصلاح کنم.
مرد که داشت سرو کله پسر را برانداز می کرد، مکثی کرد و گفت:
یعنی چی نمی خوای موهات رو مثل پدرت اصلاح کنی؟
پسر: نمی خوام دیگه!
ومرد سلمانی باز مشغول برانداز کردن موهای پسر شد و در همین حال گفت:
لا اله الا الله، چه دوره زمونه ای شده وا.
بشین. بشین. حرف اضافه هم نزن، پدرت قبلا بهم سپرده که موهات رو چطور اصلاح کنم!
پسر: ولی من نمی خوام..
سلمانی : تو غلط کردی که نمی خوای مگه دست توست؟
پسر که کلافه شده بود صدایش نا خوداگاه بالا برد و با لرزشی که ناشی از ترس همراه ناراحتی بود داد زد:
- نمی خوام . نمی خوام. نمی خوام وقتی تو آینه به خودم نگاه می کنم یاد اون بیفتم. اصلا از قیافش متنفرم، بدم می آد. می فهمید؟
مرد که انگار صحبتهای پسر برایش مهم نبود، سر سری گفت:
نه نمی فهمم، بشین اینقدر هم پر حرفی نکن!
پسر: وقتی می بینمش که جلوی آینه داره موهاش رو شونه می کنه تا بره....
مرد با دستان قطور سر پسر را به پایین هدایت کرد و کنجکاوانه پرسید:
تا بره کجا؟
پسر: تا بره پیش اون... پیش اون عفریته ...
و همچنان که اینها را می گفت، دندانهایش را از خشم به هم می سایید
بی شرف اون وقتها هیچ وقت برای دلخوش کنکی مادر بیچارمم که شده، یک بارم محض رضای خدا موهاش رواصلاح نمی کرد.
سلمانی با خنده گفت: آره یادمه همیشه موهاش رو نمره چهار می کردم، ولی الان یه مدتیه که بدجور به خودش می رسه ، غلط نکنم زیر سرش بلند شده.
پسر:چون می دونست مادرم دوست داره که ظاهر شوهر و بچه هاش مناسب باشه، مثل اینکه لج کرده باشه، همیشه ی خدا موهاش رو ماشین می کرد، با اون سبیلهای حال به هم زنش...
کثافت آشغال، حالم ازش بهم می خوره
و مرد که قیچی را با دهانش نگه داشته بود و با دو دستش پیشبند را به دور گردن پسر می بست، گفت:
با کی هستی؟ منظورت کیه؟
پسر: با اون فاحشه بی آبرو!
....
با هزار دوز و کلک خودشو تو دل پدرم جا کرد و بعدش...
مرد که دیگر نمی توانست جلوی کنجکاوی خود را بگیرد ،سریع پیشبند را بست و قیچی را در دستش گرفت و پرسید:
بعدش چی؟
پسر: بعدش هم مادر بی چارمو...
سلمانی : مادر بی چارتو ؟
پسر: مادرم رو...، مطمئن باشید خودم می کشمش.اون بی شرف مادرمو ازم گرفت.انتقام مادرمو ازش می گیرم.اون یه قاتله.مطمئن باشید یه روزی بالاخره اینکارو می کنم.
و همینطور که حرف می زد طوری در آینه روبرویش خیره شده بود که انگار لحظه ی انتقام فرارسیده باشد و به طور نا واضحی ، طوری که انگار داشت فقط برای خودش بیشتر حرف می زند تا برای مرد، ادامه داد:
پدر پدر....آخه چرا پدر.مگه مادرمن چه گناهی کرده بود...
و تا کلمه مادر از دهانش خارج شد چشمانش را بست و قطره اشکی از بین مژه هایش روی صورت نشسته اش ریخت، وبا بغض گلو گفت:
شما حتما مادر دارید، می فهمید من چی میگم.
مرد با پوزخند گفت:
آره منم مادر داشتم اونم چه مادری...
پسر که تو اون لحظه انتظارلحن سرد و تمسخر آمیز مرد را نداشت، با تعجب پرسید:
داشتید؟ یعنی الان ندارید؟
سلمانی : نه ندارم .
پسر: یعنی مرده؟
سلمانی : آره مرده. اونم چه مردنی...
پسر: معذرت می خوام که می پرسم ولی چطور شد که مرد؟
سلمانی : چطور شد؟...
چه فرقی می کنه...
پسر: می خوام بدونم.
سلمانی : همه چه جوری می میرند؟ مثل بقیه، اونم یه روز سرش رو گذاشت زمین و بلند نشد.
پسر: می خوام بدونم مادرتون چطور مرد؟
سلمانی : ولش کن. گفتی چه مدلی برات بزنم؟
پسر: می خوام بدونم مادر شما هم مثل مادر من خیلی زجر کشید تا مرد؟
سلمانی: زجر؟...
و این را که گفت هر دو برای لحظه ای ساکت شدند
سلمانی : آره وقتی داشت می مرد خیلی زجر کشید.زجه هایی رو که دم آخر می کشید هنوز تو گوشمه!
و همینطور که داشت صحبت می کرد، صدای آرام و کمی ترسناکش به سختی به گوش پسر می رسید.
وقتی رو سینه اش نشسته بودم و چاقو رو به گلوش می زدم، هنوز اونقدر نا داشت که با زجهای وحشتناکش جون بی ارزششو ازم امون بخواد....
واین را که گفت سکوت سنگینی برای چند لحظه طولانی بینشان برقرار شد، پسر که از تعجب کنترل بیانش را از دست داده بود، منو من کنان گفت:
یعنی شما مادرتون رو ....ماد....ر...
و با حیرت گفت:
نه باورم نمی شه؟ یعنی تو مادر خودتو...نه...باورم نمی شه!!!
و همینطور که دهانش باز مانده بود با شدت و عصبانیت از صندلی بلند شد و پارچه را از دور گردنش کند و به سینه مرد پرتاب کرد))
تو بیشرف مادرتو... مادر خودتو کشتی؟ یعنی تو... تو یه...
و آنقدر عصبانی و حیرت زده شده بود که نمی دانست چه چیزی بگوید،می گشت تابد ترین فحش دنیا را پیدا و نثار مرد کند، شاید عقده ی دلش خالی می شد، ولی چیزی پیدا نمی کرد که راحتش کند و شدت ناراحتیش را به مرد برساند و ادامه داد
تو یه حیوونی... تو یه حیوون کثیفی... تو یه آشغالی...
و همینطور که پشت سر هم فحش می داد، دستان قطور وقوی مرد شانه های ضعیفش را گرفت و محکم برروی صندلیش نشاند.
سلمانی: بتمرگ تا بهت بگم...
قدرت دستان مرد آنقدر زیاد بود، که پسر لحظاتی بعد از چسبیدن به صندلی هم در شوک ضربه، تلو تلو می خورد، ولی شدت عصبانیتش سبب نشد تا آرام بگیرد و همچنان بی هدف فحش نثار مرد می کرد.
تو یه حیوونی... تو...
که ناگهان مرد چنان فریادی کشید که صدای پسر، دیگر حتی به گوش خودش هم نرسید و در این لحظه پسر که متوجه شدت عصبانیت مرد شده بود، تصمیم گرفت تا ساکت شود و چیزی نگوید، ولی اشک هنوز از لا به لای مژه هایش روی صورتش می ریخت و دندانهایش را از خشم به هم می سایید
....
حالا برای مدتی هر دو ساکت شده بودند و صدایی جز خس و خس نفس کشیدن مرد و هق و هق گریه های پسر به گوش نمی رسید.تا اینکه مرد با صدایی آرام ، گفت:
شاید تو فکر کنی من یه حیوونم.آره من یه حیوونم، تو اینطور فکر کن.ولی تو نمی دونی مادرمن ......
اون یه خوک کثیف بود. یه حیوون ، می فهمی؟
و این آخری را بلند تر و باشدت بیشتری بیان کرد.
شاید اگه تو هم یه همچین مادری داشتی...شاید اگه تو هم مادرتو تو اون وضع می دیدی ...
و انگار بغض یا چیز دیگری شبیه حیا یا غیرت در گلویش گیر کند، نتوانست ادامه حرفش را بزند، و خاموش شد.
پسر که چشمان پر از اشکش را بسته بود با صدای گریان گفت :
بگو خجالت نکش بگو چطور مادربیچارتو کشتی. بگو...
و باز دوباره داشت صدایش بالا می رفت که مرد با عصبانیت حرفش را قطع کرد و گفت:
آخه خفت برای یه مرد ازاین بالاترچی می تونه باشه که مادرشو لا دست و پای چند تا نره خر افغانی ببینه که هیچ چیز جز شهوت براشون مهم نیست...
و دیگر نتوانست جلوی بغضش را بگیرد و با صدای بلند ، شروع به گریه کرد
.....
باز سکوت همه جا را پر کرده بود ولی اینبار بسیار سنگین تر و خفقان آورترو جز صدای گریه مرد که با خس خس سینه اش همراه بود، چیزدیگری به گوش نمی رسید.
پسر که چشمانش بسته بود ترجیح داد در آن شرایط، همچنان چشمانش بسته بماند و هیچ حرکتی نکند ولی دیگر نتوانست جلوی باز شدن دهان متحیرش را بگیرد.
مدتی که گذشت، پسر خواست تا از مرد دلجویی کند. ولی با اولین حرفی که از دهانش خارج شد مرد گفت:
ساکت باش. نمی خواد چیزی بگی
مدتها بود که دیگه بهش فکر نکرده بودم...
پسر: من متاسفم... من نمی خواستم.... من...
و دیگر نمی دانست در آن شرایط چه چیزی باید میگفت تا مرد را آرام کند
سلمانی : نیازی نیست چیزی بگی.
من می دونم یه حیوونم ، تو اولین نفری نیستی که این رو بهم گفتی.می فهمی؟
آره من یه حیوونم.
پسر: من واقعا نمی خواستم ناراحتتون کنم.
سلمانی : مهم نیست.
پسر:انقدراز اون کثافت و زجرهایی که به مادرم داده بود ناراحتم که هر جا می شینم شروع می کنم به دردو دل کردن. ولی مثل اینکه اینبار بد جایی سفره ی دلم رو باز کردم.
من رو ببخشید، من نمی دونستم، واقعا متاسفم.
و با جملاتی از این دست خواست مرد را آرام کند، مرد هم که در ظاهر آرام تر شده بود و صدای گریه اش هم قطع شده بود مفش را بالا کشید و کفت:
نه اشکالی نداره هر چند وقت یه بار این کابوس لعنتی می آد سراغم.
ربطی هم به تو نداره، شاید اگه الان عقدم رو خالی نمی کردم، نمی دونم چی میشد؟
شاید سر زنم خالی می کردم.
زنم بهم می گه که دعایی شدم، یه چند بارهم رفت برام سر کتاب باز کرد ولی افاقه نکرد.
تا آخر عمر این کابوس لعنتی همراهمه، من می دونم...
و تا پسر خواست ادامه بدهد ، قیچی در دستش را دو سه بار به نشانه پایان بحث، سریع باز و بسته کرد و گفت:
اصلا داشت فراموشم می شد که برای چی اومده بودی اینجا.
قرار شد مثل موهای پدرت اصلاح کنم دیگه، نه؟
و با نوک انگشتان سر پسر را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت داد.
راستی مدل موها پدرت چطور بود؟
پسرکه چشمانش را آرام آرام را باز کرده بود، در آینه نیم نگاهی به خودش انداخت،
بعد هم نگاهی به مرد سلمانی کرد و گفت:
مدل موهای خودتان...
به سینه ی من نشسته اینچنین
تخته سیاه
فردا صبح به حتم طلوعی خاکستری در پیش داریم...
و بی صبرانه فصل بلوغ سینه های تو را انتظار می کشند...
بیشمار دانه های سفید انار را ببینم
در غروب ۶ مرداد...
نی لبک چوبی ام را
پاک می کنم در مقعدت
و سرود هستی را می نوازم با آن
دشتی یا شور
و به بستر بیا
ای عروس هزار آرزو
کین منم
مردی
که آلتش را
پیش حجله گربه خورد...
میان جفت کفشهای سفیدت سه قطره خون...
نیمه شب
دور از چشمان مهتاب
با صلیب بلندی در دست
در بستر
جلق می زنیم...
2- سلام
1- احوالات شریف؟
2- ممنون؛ شما خوبید؟
1- سپاس؛ شما چطورید؟
2- ای بد نیستم
1- چه خبر؟
2- سلامتی؛ شما چه خبر؟
1- هیچی
2- خوبید؟
1- نه
2- چرا؟
1- هوینجوری
2- چرا خب؟
1- نمی دونم
2- ای بابا شما که هنوز همونجوری هستید!!!
1- نمی شه کاریش کرد، به قول اون یارو سرشتمون اینجوریه.
2- به قول اون یکی یاروهم احتمالا لگد کم خوردید.
1- شاید درست می گید ولی تا حالاشم کم لگد نخوردیم
2- یاد اون روزا به خیر
1- آره به خیر
2- چه دورانی بود
1- آره
2- خیلی دوران خوبی بود
1- خوب بود.
2- خوب بود؛ این طور نیست؟
1- خوب بود.
2- شاید بهترین دوران زندگیم بود.
1- خوب بود.
2- اما این اواخر من نفهمیدم تو چت شده بود؟
1- کدوم اواخر؟!!
2- زده بود به سرت، البته ببخشید این طور حرف می زنما.
1- زده بود به سرم؟
2- شما در مورد همه ی ما اشتباه می کردی.
1- من اشتباه می کردم؟
2- حالا که دیگه گذشته ولی رفتارت گهگاه زجر آور بود.
1- جالبه ؛ نشنیده بودم!!!
2- خوب معلومه کسی به روت نمی آورد.
1- به روم نمی آورد؟!!
2- بگذریم، البته این اواخر اعتراف می کنم که دلم برات می سوخت.
1- نیازبه دلسوزی ندارم.
2- ببینم حالا که گذشت یه سوال دارم؟
1- بپرسید!!
2- ببینم تو از من ناراحت بودی؟
1- ناراحت بودم؟
2- چمیدونم همینطور احساس می کردم از من ناراحتی؟
درسته از دست من ناراحت بودی؟
1- چرا یه همچین فکری می کردی؟
2- نمیدونم شاید حس ششم.
شایدم نگاهات، احساس می کردم از دستم ناراحتی،
البته این رو چند نفر دیگه هم بهم گفته بودند.
می گفتند چیکار کردی فلانی انقدراز دستت ناراحته؟
1- چرت می گفتند؛ حتما اشتباه می کردند.
2- امابا بقیه که خوب بودی.
1- اشتباه می کردید رفتارم با همه یکسان بود.
2- نه؛ من مطمئن بودم.
1- خوب این مشکل خودتونه.
2- نه مشکل تو هم بود، نمی خوای بعد از این همه مدت بگی چی شده بود
1- دیگه فرقی نمی کنه.
2- چی فرقی نمی کنه؟
1- هیچی فرقی نمی کنه
2- یعنی چی؟! رفتارت خیلی توهین آمیز بود
1- اگه این طور بود که معذرت می خوام
2- معذرت فایده نداره بگو چت بود
1- هیچی به خدا
2- اووو، فکر می کردم به خدا ایمان نداری!!!
1- خب چمیدونم به روح اجداد بی وجودم که اشتباه فکر می کردی
2- چرت نگو من تو رو می شناختمت؛
مطمئنم یه چیزیت بود، صدات در نمی اومد
1- اشتباه می کنی!!
2- نمی خوای بگی؟
1- چیزی برا گفتن ندارم.
2- مسخرست؛ با اون نگاهها که مثل پتک تو سرم بود؛
حالا می گی چیزی نداری بگی؟
1- خب شاید خندتون بگیره .
2- از چی؟
1- از اینکه بفهمی یه موقعی یه احساس احمقانه بهتون داشتم.
2- باورم نمی شه!!!
1- خنده داره نه؟
2- خوب اینو چرا حالا می گی.
1- چه فرقی می کنه؟!!
2- چی چه فرقی می کنه؟
1- دیگه هیچی!!! هیچی فرق نمی کنه.
2- یعنی چی فرقی نمی کنه، اگه گفتنش اینقدر برات ساده بود چرا همون موقع نگفتی؟!!
1- هوینجوری.
2- چرا حالا می گی؟
1- اولا خودتون اصرار کردید بعدش هم خب، به نظرم ارتباط برقرار کردن با یک سری حروف خیلی سادست و کم استرس.
2- یعنی چی؟
من دارم باهات حرف می زنم.
1- نه اشتباه نکن شما یک سری حروفی که کنار هم نشستی.
2- و تو؟
1- من هم مثل شما.
ما تشکیل شدیم از همین حروف که می بینی نه کم نه زیاد، ما فقط حروفیم واژه، می فهمی؟
2- همین؟
1- آره همین.
2- مسخرت ولی من اینجا نشستم، پای کامپیوتر، 1 متر و خورده ای قدمه، وزنم حدود 60 کیلو، موهام مجعد جو گندمیه،
چشمام ... چشمام هم می شیه.
درسته که سوی اون زمان رو نداره ولی...
چشمام رو که یادت هست؟
1- نه.
ولی دارم چشم های شما رو الان توی مونیتور می بینم با فونت 12 و رنگ سیاه که تشکیل شده از ( چ. ش. م ) که می تونست (م. چ. ش) باشه یا (چ. م . ش) یا (ش. م .چ) یا یه چیزدیگه . راستی چشمهای کوچکی دارید اگه برید رو 18 یا 24 اون هم بولد،خب یه کم بهتر می تونم ببینمشون
2- این شرو ور ها چیه می گی؟ تو خودتم هستی، وجود داری.
یه نیشگون از خودت بگیر؛ ببین هستی، زنده ای.
1- نه. من هم مجموعه ای از حروفم که پشت سر هم قرار گرفتند
2- چرت می گی، من هستم، ببین من اینجا هستم،تو هم هستی، تو یه زمانی منو دوست داشتی؛ درسته؟
نه. من فقط یک احساس احمقانه به شما داشتم.
تو عاشقم نبودی؟
1- نه. یعنی نمی دونم، شاید عاشقتون بودم شاید هم (شاقع) یا (قاعش)
پس گذشته چی خاطرات مشترک؛ یادته؟
وجه اشتراکمون فقط یک سری حروف مشترکه که به ناچارو بعضی وقتها بر حسب اتفاق انتخاب می کنیم و کنار هم می شونیمشون. همین.
2- نمی فهمم!!!
1- فکر کنم نشونه های پیریه ،چطور نمی فهمی؟
خیلی سادست.
من می فهمم چی مگیم!!! یلخی ساسد
2- چی؟ دوباره تایپ کن
1- می مگ یلخی اسست
2- نمی فهمم منظورت رو
1- بییب ال دذذن نن ع غغف قفد
2-؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1- طزراتننعه ه
2- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1- قف5ثقعنمتنهع بطبقف
2- دیوانه درست حرف بزن ببینم چه مرگته
1- لا ت اتن من
2- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1- بی ل یف فغ عه
2- برو گمشو احمق دیوانه
1- یب اغت غ ف فغط
ی طفی یط یب دقف ظف
فغ ع ه فغ56 ف غع عه ع9خ قی7ات
نبعع عب قغ قسغ
...............
................
.........
............
................
.........
................
...
..
.
اگرمرا
ذره ذره ذره
هجی کنی
سرانجام
رام می شوم...
سیاهی چشمانت
مرا می برد
تا اقیانوس آرام
آنجا که نفتکش چند هزار تنی به پهلو خوابیده ای
یاد تو از دل برون می کند...
استیون پول/ گاردین
ترجمه ایمان ژاک نهاد/ فصلنامه مدرسه
مرگ ژان بودریار اتفاق نیفتاد. او زمانی گفته بود که"مردن بی معنی است،باید بدانید چگونه ناپدید شوید."نیویورکر گزارشی از سخنرانی بودریار در سال 2005 در گالری نیویورک ارائه کرد؛ فردی از بین حضار نظر به اینکه ژاک دریدا به تازگی مرده بود، با اعلام خبر مرگ دریدا از بودریار پرسید)) :دوست دارید در مورد شما چه چیزی گفته شود یا به عبارت دیگر شما کیستید؟)) بودریار در پاسخ گفت:(( من کیستم؟، نمی دانم من وانمودی از خودم هستم))