من نذر کرده ام
لاشه ی متعفنم را در سینی بگذارم
در کوچه بگردانم و
درها را یک به یک به صدا درآورم
و من می دانم
که مردم گرسنه اند...
و من امشب تنم را
به دست مرده شور پیر کوژ پشتی می سپارم
که حوریان شهر
همه
از بوی مردارش در گریزند/
و این رسالت سنگینیست بر دوش من...
من كه هرگز از سايه درختي بالا نرفته بودم
ميوه كال را گاز زدم
ودر انتظار صبح
گهگاه موريانه اي را نوازش مي كردم
گهگاه شاخ هاي درخت را مي شمردم.
Firefox Win XP 87.247.162.2 86/6/29 11:19 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: -
IE 6.x Win XP 217.218.194.136 86/6/29 10:52 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: -
IE 6.x Win XP 91.98.9.240 86/6/29 10:37 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: http://www.unburieds.blogfa.ir/
IE 6.x Win XP 217.219.214.5 86/6/29 10:4 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: http://beezar.blogfa.ir/
IE 6.x Win XP 91.4.194.174 86/6/29 9:28 آلمان
آدرس لينک دهنده: http://commenting.blogfa.com/?blogid=takhtehsiyah&postid=...
IE 7.0 Win XP 85.15.21.219 86/6/29 9:8 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: http://www.google.com/search?q=نقاشیهای پیکاسو&hl=en&star...
IE 6.x Win XP 91.98.9.238 86/6/29 8:41 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: http://www.unburieds.blogfa.ir/
IE 7.0 Win XP 217.219.15.3 86/6/29 7:30 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: -
IE 6.x Win XP 80.191.88.40 86/6/29 7:18 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده: http://www.blogfa.com/Members/UsersList.aspx?dir=0201&page=6
IE 6.x Win XP 217.219.76.94 86/6/29 6:30 جمهوری اسلامی ايران
آدرس لينک دهنده:
من تنهایی را در آغوش می گیرم
و تنها تر می شوم....
ما جماعتی گوسفندیم
که گوش به وعده خداوند
وچشم بر دستانش
تمامی پشم هایمان ریخت.
ما دخترانمان را در پایش ذبح می کنیم
و او برایمان از آسمان نفت نازل می کند/
سالیان مدیدیست که رویمان سیاه نفت است و
عصایمان سپید سپید...
من دختر آیدا فروشی را می شناسم
که در میان هزار ساندویچ در بسته
معشوق خویش را جستار می کند...
من ایمانم را زیر پا می گذارم و
به آسمان می رسم...
ما قحطی زدگان سومالی
سالهاست دستانمان را در باغچه کاشته ایم
شاید سبز شود...
دوباره جنگ سایه اش را بر سرمان می گستراند
و دوباره ما به سطلهای زباله سرک خواهیم کشید
به دنبال امانات روزگار نه چندان دورمان...
بازار مکاره ایست
شرف را به حراج و
بکارت را ارزان می فروشند
وسیاه بازان
با هاله های درخشان دور سرشان
مسیح بر صلیب می شوند
ونوح بر کشتی
و کودکان پا برهنه
با چشمانی گشاد
و لبخندی از سر هیچ
فریاد شوق سر می دهند
بر آتشی که زبانه اش
آسمان را نیز
می سوزاند
بازار مکاره ایست.....
روز می آید و تو زود می روی
و من با چشمانی خواب آلود
تو را دنبال می کنم
که به مرد قصاب سلامی می فروشی
و در صف بلند نانوایی
محو می شوی...
بالینت را به خون سرخ آغشته می کنم
به حکم سبزی پشت لبم
و سرخی لبانت...
تو را از بوی کرم ِ nivea یت می شناسم
و من بی واسط با دستی لرزان
انزال می شوم...
می شمرم
نبض نوش کلاغ ها را
از رگان کاهی رنگت
آنگاه که
سفید مسخ نگاهت را
مرده یافتند و
مترسکی خواندند .
امشب را
در آغوش تلویزیون سیاه و سپیدی صبح می کنم
که تو در پشتش پنهان شدی
و من از آن روز تا کنون
هزاران بار انگشتانم را شمرده ام
با چشمانی صادق و
کاملا بسته...
من ستاره ی تنهایی هستم
که دنباله اش می رسد
به سیاه چاله ای در چشمانت...
با ابوسعید ابوالخیر در کانال سوئز
به قایقی که از سواحل دور
آنجا که
موتسارت برای معشوقه اش سمفونی دلتنگی می نواخت
آنسوتر قبایل مایا
در نزدیک کمپ دیوید اعتصاب غذا کرده بودند
می نگریستیم
چرا و چگونه سگ ولگرد ته مانده ی نشخوار
پیرزن یائسه ایی
را دنبال می کرد که از تولد کودک خردسالش
سرمست و خرامان
به دنبال جلسات هفتگی خود
سر بر روی پای تو می نهاد
مردی را که میان پای زنمست خوب می شناسم
او آقای تلویزیون است
با آنتن شق کرده
و امواج خروشانش...
خیال پاپتی ِ من امشب
در رختخواب هزار خوابه ای پهلو گرفته
که خداوندگارش مدونای هزار رنگ است
و در تلاطم این تن های لنگر انداخته
تن منِ نوبت خویش را
به برادر رنگین پوستش وامی گذارد
که پیش از این 999 بار
آب منی اش را در بطری های کوکاکولا فروخته است...
شیطان درونم را بیدار میکنم و
پیش مرگت میسازم
تا چونان رقاصه ای
بیتا ب
بر پلکان مخفی خانه ات
به آهنگی برآید .
ماده کفتار
برایم خبر از تو داشت .
از همخوابگی پارسال و
نوزاد مرده ی امسال تان
من
خاموش ماندم و
زخم های کهنه اش را لیسیدم .
در جاده ی صراط المستقیم
با سرعت صد و چند کیلومتر می راندم
با دیدن تابلو انحراف به ابتذال
سیستم خودکار ساخت کارخانه ی هوس
مسیر را عوض کرد.
در دور برگردان چه کنم
پلیس بزرگراه با نهایت احترام
مرا به پارکینگ اذلی انتقال داد.
شب است و
ماه به نیمه رسیده است/
دیر هنگامیست ماه این دیار بی عسل است
در انتظار بست نشسته هنوز
حاج زنبور عسل...
پلنگ صورتی روزی هزار بار می میرد
و باز زنده می شود
و تو تنها یک بار
برای همیشه
میمیری...
ملحفه های گرم و نمور خوب می دانند
چه بیهوده شبی
بر مور و موریانه گذشت...
بنا بر گزارش سازمان هواشناسی
این خورشید بیچاره
در چهار راهی که خود نمی دانست به کوچه ی بن بستی گام نهاده
سرگردان این تنفس بشمارش افتاده ی دق الباب است
برای سلامتی و تعجیل در ظهور این گوهر نایاب
بادبان ها را باز کنید و لنگر ها را بکشید.
ما دوستداران محیط زیست
از آن سر دنیا
کیلومتر ها راه را پیموده ایم
از بیشمار گورهای دسته جمعی دارفور گذشته ایم
تا در این سر دنیا
بواسیر درد ماده بوزینه ای را
تسکین داده باشیم...
دیو سپید در چشمانت لانه کرده است و
واژگانم را یک به یک
در بند کشیده است/
از برت
تنها سلامی می کنم و
می گذرم...
برای طهارت
یک آفتابه آب کر کافیست
و من می دانم
نجاست آفتاب را
اقیانوسی طاهر نیست...
سراسر این بیهوده ها را
در
کفش کهنه ای در جا کفشی پنهان می کنم
که
مبادا دستی از اذل آن را رسوا سازد
در
آخرین روز پاییز.
نفسی به قامت همان سرو ی
که
می دانی کدام
را
می گویم راست می کنم
تا
بدانی که هنوز در یادم هست.
معشوقه ی من کبوتر هرزه ایست
که بر فراز منار سرخی مسکن دارد
و هاونش را می کوبد بر آب
اینچنین
آرام آرام...
کلاه نمدی پدر بزرگ را بر سر هزاران نفر گذاشته ام.
تا چه هنگام مرثیه سرایی؟
من هر شب
در پستو به اعترافات تکان دهنده ی گربه ی ماده یی گوش می دهم
در نسل کشی موش های انباری.
دستگیره را بر خلاف گرین ویچ می چرخانم
تا در مدار راس السرطان
همان جا که نهنگ نر سفید به گل نشسته
تو را از آب بگیرم.
ادای پرنده را خوب در میاوردی
و من
تنها کله ی اسب را بلد بودم
اتاق خالی و تاریک بود و
سایه بازی مان روشن روشن .
پیری سر می رسد و
توان از زانوانم می رباید/
باید به پاسگاه بروم
و عریضه ی بند بالایی بنویسم
باید از روز واقعه شرح مفصلی دهم
از دهم محرم/
باید اعتراف کنم
باید اعتراف کنم...
ما فاحشه های صلواتی
نیم شب به زیر پل سید خندان
چادر برافراشتیم و
با هر نسیم شامگاهی شهر
تکان خوردیم و
خوردیم و
خوردیم
تا بانگ اولین خروس صبح
مزد ستاندیم/
گریه های هزار سید گریان و
پستانهای خشک
مزد دیشبمان بود...
یادت هست؟
زیر درخت یادش به خیر
آنجا که پیرمرد خرقه به دوش
سبزه های خشکیده را به هم گره می زد و نمی زد
من و تو بارها با هم معاشقه کردیم و نکردیم