دوست عزیز و مهربانم امیر سلیمانی در وبلاگش (معلق) نقدی بر نوشتهای تحسین برانگیز هم بلاگی عزیزمون (زن) داشته. از امیر بخاطر نقدهای همیشه سازندش ممنونم.
دوست عزیز و مهربانم امیر سلیمانی در وبلاگش (معلق) نقدی بر نوشتهای تحسین برانگیز هم بلاگی عزیزمون (زن) داشته. از امیر بخاطر نقدهای همیشه سازندش ممنونم.
قرص جوشانی...
با قانون طبیعت
و پوست و استخوانی از برای سگان/
فریاد بر آورید
فریاد بر آورید
و شجاعانه از خویشتن دفاع کنید
در طویله ای که گرگ و میش با هم خفته اند
و کفتاران.کبوتران را دوست می دارند
و صمیمانه مرگ را ستایش می کنند/
دیگر امید در جایی نخواهد بود
وآرزو محال خواهد گشت
در وجودی که دیگر موجود نیست
ودر فکری که مرده است/
فریاد بر آورید...
بزک می کنم
این سیرت پتیار ه ام را...
با مرغ همسایه خفته ام
و
آقای خروس را ممتد جویده ام
باد کرده و ترکانده ام...
در چشمانم تنیدن را آغاز کرد
در لحظه ای
آینه تار گشت
در جستجوی چیست
این رسانه ای که
در آغوشم خفتست؟؟
و شاید نشانه ایست
ساقه ی انگور
در بطری مشروب کهنه ای ریشه می دواند.
از خدا باید/
ترسید...
خارپشت بالغی که تیغ هایش را
به چراغی فروخته است و
میان پاهایم را می جوید .
بر سر چاهی که به عقدش درآمده ام.
کوزه ای بر شانه ام
لبریز.
هر بار سقوطی در پی دیدار
تا سرریز کنم
شوی خویش را .
فارغ بود و پیر
و من دخترکی خواب آلود
نشسته بر زانوانش
تا از لی لی حوضک جانم
کفی خون نوشد.
چادر نگه می دارند و
خورشید پشتشان
شاش می کند...
قافله ی زائرین در راه بازگشت
مسجدی یافتند.
ایشان ملول به درون رفتند.
پیرمردی از محراب بیرون آمد و به دنبالش دختر بچه ای .
دخترک رو به مردان
پیرهنش را بالا زد
ماری تنیده دور پاهایش خفته بود.
پیرمرد اذان را نواخت و
مار بی امان به جمعیت خزید
یکایک نو زائران را گرانید
وانگاه بوی پیرهن را غلیظ بویید و
به درون رفت.
کنون زنی در محراب خوابیده و
پیرمرد نماز ظهرش را به او اقتدا می کند.
تیک تیک ساعت تعدیل ایام تکراری بود
ولیکن کنون
ساعت سیکو بر مچ می بندم
لاک ضد آب نیواا بر ناخن هایم میزنم
و لذت روز افزون می برم
از فشردن پاهایم بر رکاب دوچرخه ای که
لاستیک هایش چرخ دنده ی همان ساعت بود
که اکنون بی دندست
بعد از گذشت آن ایام
باربی بی دستی بود
که از شرم موهای وز شده
تکه ای از لباسم را سر می کرد.
برق چشمان آبی اش باقی بود و
بوی وانيلی تنش
و
تنها دل خوشی اش مردك چمدان به دستی بود
كه با سه كوك از خانه دور می شد.
دستان مردانه ات را بر گردنم بکش
تنها فشاری اندک کافیست
برای زنی نیمه جان
زنی که در آخرین روز پاییز بارورش میکنی
و
در اولین روز تابستان به زادن وا میداری اش .
بر درختی با شاخ های بلند
پنجه افکنده بر نهایت خاک...
بروی تپه ی ماسه
رد پای شب مانده ی سگی ست
که قلاده اش را جویده است.
همچون چنبری بزرگ از نور پاک بی پایان
همه آرامش وهمه درخشش
ودر زیر آن.زمان:ساعت ها و روز ها وسال ها
همچون سایه ای عظیم وجنبنده
که جهان و هر چه در او هست در آن جای داشت.
(وآن)