نخستین دانه بر گونه ی ترک خورده ام می نشیند و
زود آب می شود
............
((برای بیتاب/ نخستین دانه ی برف))
نخستین دانه بر گونه ی ترک خورده ام می نشیند و
زود آب می شود
............
((برای بیتاب/ نخستین دانه ی برف))
من پیرمرد دراز و بد قواره ای هستم که تنها در بیابانی ایستاده ام و قدم به حدود 1000 متر می رسد و از این بابت هر وقت می ایستم، سرم از ابرها هم می گذرد. یک روز که طبق عادت هر روز و هر شب ایستاده بودم، دسته ی کلاغها که در حال کوچ کردن به مناطق گرمسیر بودند به من رسیدند، یک به یک در صورتم تف انداختند و در افق میان ابرها نا پدید شدند، شاید این بدترین خاطره در زندگیم باشد که هر گاه به یادش می افتم از شدت حقارت از (( بودنم )) متنفر می شوم.
اما دردناکتر از اینها موجوداتی هستند که روی بدنم زندگی می کنند. خرها، چهارپاهای بی قید و همیشه مست. اوه... گفتم زندگی!!! من همیشه برایم جای سئوال بوده که یک موجود چهارپا چه جوری می تواند روی یک سطح عمودی زندگی کند. اما این الاغها شب و روز بی آنکه تعادلشان به هم بخورد و زمین بخورند روی بدنم راه می روند و از موهای زیر بغل و روی آلتم تغذیه می کنند. کلا موجودات نازنینی هستند،شاید هم برازنده ی منند. هر چند دراز بودنم را هر روز بر سرم می کوبند و مسخره ام می کنند. اما راستیتش، دیگر مدتهاست که به بودنشان عادت کرده ام و برای آسایششان هر کاری بتوانم انجام می دهم. مثلا به هیچ وجه موهای زاید بدنم را نمی زنم تا آنها زندگی خوبی را در کنار هم داشته باشند. اما نمک نشناسها عادت بدی که پیدا کرده اند این است که بعد از خوردن هر وعده غذا، نمیدانم، شاید از سر مستی، با لگد جفت پا بیضه هایم را نشانه میروند. و هر کدام که بتوانند ضربه ی محکم تری را نثارم کند و فریاد بیشتری از حلقومم در بیاورد، مورد تشویق دیگران قرار می گیرد. من با این قضیه مدتهای زیادیست دست و پنجه نرم می کنم. ولی صدای قهقه خنده شان در گوشم و شدت تحقیرشان چهار ستون بدنم را می لرزاند. گویی آنها زاده شده اند تا رسالتشان که همان تحقیر من باشد را انجام بدهند. بیضه هایم اندازه ی یک توپ بسکتبال شده است و گاهن موقع ادرار درد شدیدی در ناحیه ی شکم احساس می کنم. به هر حال من فکر می کنم اینجا همه چیز مرتب باشد. قطعا سال دیگر همین موقع، کلاغها از کوچ گرمسیری بر می گردند و الاغها هم که همنشینان همیشگی منند. شاید سرنوشت اینگونه مقرر داشته که سراپایم همیشه پوشیده شده باشد از تف کلاغ و پهن خر. تنها دل خوشی ام شاید به اشکهای همسایه ی مهربانم است که همیشه برایم گریه می کند.خداوند پیر مردی که حرف نمی زند و گاه گریه می کند. شرایط من به جایی رسیده که خوب می دانم که کاری از دست کسی ساخته نیست حتی او. اما گهگاه که می بینم گریه می کند دستمال گلدوزی شده ام که تصویر یک انار را در خود جای داده است را به او می دهم تا اشکش را پاک کند. اما او ترجیح می دهد اشکهایش را با سر آستینش پاک کند. فکر می کنم او هم مانند هر موجود دیگری از بوی پهن خر بدش بیاید و تف کلاغها هم در وسعت زیاد برایش چندان خوشایند نباشد. هر چند که من دستمال را همیشه تمیز نگاه داشته ام. اما او پیر است و توضیح این چیزها برایش کمی دشوار است.
او همیشه به من محبت داشته است. بارها او را دیده ام که نصف شب، وقتی همه خوابند می آید و برایم غذا می آورد، اما پیر مرد نمی داند که این الاغهای بی همه چیز، همه ی غذاها را می خورند و چیزی برای من باقی نمی گذارند. ثانیا اگر بخواهم بخورم هم نمی توانم، نه اینکه فکر کنید قاشق چنگال برایم نمی گذارد. چرا بنده خدا بهتر از هر رستورانی سرویس می دهد. اما چیزی که هست این است که سالهای مدیدیست از ریختن دستانم می گذرد. البته من این مطلب را هنوز به کسی نگفته ام. شاید خدا هم نمی داند که یک نفر باید بیاید غذا دهانم بکند و ترو خشکم کند. اما با همه ی این توصیفات باید بگویم مسئله ی غذا برای من چندان بغرنج نیست، یعنی هست ولی دیگر به گرسنگی عادت کردم. مشکل من این است که در افق که نگاه می کنم، تا آنجا که چشم کار می کند و موجودی مثل خودم نیست تا با او حرف بزنم، بفهمد من چه می گویم، دردم چیست. شاید این برایتان ترسناک باشد که یک روز ببینید دیگر سایه تان هم شما را ترک کرده است. تا روزی که او بود خوب بود گهگاه می نشستم با او حرف می زدم درد و دل می کردم. اما نمی دانم دقیقا چند روز می شود شاید هم سالها یا قرن هاست که می گذرد که ترکم کرده است. اول فکر می کردم که قضیه مربوط به خورشید باشد. پس او را جابجا کردم، از شمال به جنوب، شرق به غرب. افاقه نکرد.
تنها بودم، یعنی تنها شدم. با الاغهایی که نمی فهمند درد حقارت می تواند هزار بار بیشتر از درد بیضه، غیر قابل تحمل باشد. با انتظار میلیونها کلاغ که آب دهان مانده ی سفرشان را در دهانشان جمع می کنند تا روی صورتم خالی کنند. با خدای پیر و مهربانی که زور بزند با عصا روی پاهای خودش بایستد. نمی دانم باید چه کار کنم یا این وضعیت تا چه زمانی ادامه پیدا خواهد کرد. من اینجا تنها هستم با خودم و حقارتم...
((صبح ساعت ۷ بود فکر کنم از خواب بلند شدم فکر کردم باید چیزی بنویسم. این شد که می خوانید..))
می لرزم از صدای هل هله شان...
یک روز صبح با صدای جمعیتی از خواب بر می خیزم و می بینم که یک نفرشان به سویم می آید و می گوید که من مرده ام و باید خودم را برای مراسم خاکسپاری آماده کنم.
من شیک ترین کت شلوارم را به تن می کنم و به همراه جمعیت به سوی قبرستان روانه می شوم، به قبرستان می رسم، آنها برایم گور مناسبی تهیه دیده اند. از همه تشکر می کنم و آرام درون گور دراز می کشم.
جمعیت تا ریختن آخرین بیل خاک کنارم می مانند و سپس متفرق می شوند...
تنها یه گوشم گوشواره داشت
به او گفتم:
اون یکی رو در اولین معاشقه ام گم کردم
لابه لای لباس سرخی که گوشه ای افتاده بود/
و این یکی هم
ارزانی لبخند خشکیده ی شما.
من در همیشگی ترین اتاق زندگی ام
با خیال غریب ترین مرد
کارم نوشتن و گریه کردن است:
من با همیشگی ترین مرد جهانم
در خیالی ترین اتاق
کارم نوشتن و گریه کردن است
و گاه
گونه هایم می سوزد.
...
غمگین پرنده ی بیتابم...
بر بسترت می خوابانی ام و
تیمارم میکنی.
دستان بسته ام را می گشایی و
خون دل خویش را
می نوشانی ام .
سرخ از خون
بر زمین افتاده اند.
این بار برکتت را بر دستانم بریز.
در باغچه ی خانه مان
سنگری کوچک پر از پشه کوره داشتیم
و من گیس بریده
فرار می کردم
با اسب چاقی که نفس نداشت
نی لبک ها می نوازند
و انسان های شاخ دار
شهوت ماسیده بر لبانشان را
چکه چکه
بر دهان افلیجان زیبا رو
شره می کنند/
از شعف می لرزند.
ببين چگونه برايم آواز می خواند.
تنها نگاه می كنی
و من ذره ذره می يابم
ميان بر هم نهادن چشمانت
تا دوباره آغازيدنشان.
صدای مردی
از دور
خواب از سرم می پراند.
فال های حافظِ کاغذیه من...
سو سو میزند سیاهی سکوت سیال
با عصای چوبینم سالهاست
دل به چکه های سقف این خانه داده ام...
از برآمدگی تن
تا عمق گودالی تنگ
که دل رها می کنم
از هر چه آسمان و ریسمان است
برگ زرد و سرماخورده ی من/
...
بهار تو زود می رسد...
کفتری میان دستانم لانه کرده است...
و
جراحت های من عمیق می شوند
دستهایت را بر چشمانم می گذاری و
صدایم می کنی/
من میمیرم.
بر خیرگی چشمانم
و بر استواری دستانم
اولین بازی های نگاه را
با زنی خواب آلود
می آموزد.
با اتکا به شمشیر پلاستیکی ات/
ژاندارک می شوی سلحشور من...
که سوار بر شانه های لرزانم
خورشید را برایم می چیند...
از اعماق وجودم بیرون می جهد
و خمیازه ای بلند می کشد/
پرنده ای در قفس از ترس به خود می لرزد
و پرهایش
یک به یک می ریزد...
می رسم به پنجره ای
که تو پشت آن دانه می چینی/
سرک می کشم
و تو وحشت زده
پر باز می کنی...
می آیند و می برند مرا
بدانسو
که نفس در سینه حبس می شود...
بقچه ی دلش را
تنگ تر در آغوش می کشد و
می گذرد.
ـ برای اوستا ی پیر ...
ماه قرص ِ تیره روشن من...
تو در قطب جنوب/
و میان ما پهنه ی وسیعیست از استوا/
آب می شویم از تن
جاری می شویم
میان نسلها/
تو
و
من...
خود را ميان رانهايت
حلق آويز ميكنم
سنگ ها را سنگریزه کردن
دیگر ناخن هایم شکسته اند
و دندان هایم
حتی
نمی توانند سیب گندیدهای را گاز بزنند
و کرم هایی که می خندند
بر حسرت دندان های من
برای جویدن سیبی که دیگر
طعم بهشت ندارد...
میله های زندانی ست
که مرغک پر ریخته ی دلم
آنجا
جوجه هایش را پرواز می آموزد.
پیر و سخت گیر
خط کش چوبی اش را
بر دستانم می زند
و باز
دل نازک می شود و پیشانی ام را می بوسد.
که با سردی چشمان آبی اش
و صدایی که جیغ بچه گربه ای را ماند
مرا در دنیای کودکانه اش می خواباند
پله پله
و بالا تر از آن...
میمیرم...
نقطه ی تاریکیست گیج و لرزان/
بی هیچ پاسخ روشنی
از سوی خورشید...
به من بخشید
کودکان تن
لمیده بر گلهای آبی رنگش
متولد می شوند.
زنی در هوهوی باد می خواند.
گویی توان پس از جزاست.
دگر درد نیست و
تبخاله ها بوی رسوایی نمی دهند.
یخ بسته اند.
شب می شود/
شب
روز می شود/
روز
شب می شود/
شب
روز می شود/
روز
شب می شود/
شب
روز می شود/
.
.
با کمر برهنه اش
تمامی پنجره را گرفته است
و تنها در گوشه ای
زن
انگشتان خسته اش را می مالد.
هر دو به باران گوش می کنند.
ـ( برای لیلا و نقاشی هایش )