من کودکی ام را گریه کرده ام
بشنوید!
در تاریک ترین اعماق دلم
ماهی ها
هنوز هم آواز می خوانند...
من کودکی ام را گریه کرده ام
بشنوید!
در تاریک ترین اعماق دلم
ماهی ها
هنوز هم آواز می خوانند...
دست و پاهای قطور و برهنه ی مردان ملتهب
به دنبال دستان خیس از عرقت می گردم
تا در آنها غرق شوم
در شب سرد و وهم آلود عشاق
در شبی از شبهای بهمن...
میان سنجاق قفلی های بسته شده
بر گهواره ای که نداشته ام
و بر گرمی جایش نغلطیده ام.
طعمه ام می کنی پیچیده در نان
به کلاغ ها می سپاری ام .
هرزه گی ام را به باد می فروشی
تا مردانی بزاید
برای نجنگیدن ...
و بیابان سرد
خار ها گزنده تر از همیشه/
دویدن های زن/
درها بسته است.
از خدا که ریش داشت و عمامه می ترسیدم
و از چوب رختی که میان شب نفس می کشید
آن روزها
ماه چه نزدیک بود
و
خورشید چه دیدنی تر
روزهای بچگی...
دیدن فیلم هندی برایم بیهوده نیست
و ساعتها در عکس ماهایا پطروسیان
که شبیه معشوقه ام است خیره می شوم/
از وقتی عاشق شده ام
شنیدن ناله های رضا صادقی در تاکسی زجر آور نیست
و
خماری چشمان بیژن امکانیان نفرت انگیز /
چه اشکال دارد
از درون قلب نقش بسته به روی بازوانم
تیری عبور کرده باشد/
از وقتی عاشق گشته ام
چقدر شبیه پسر همسایه شده ام
که خودش را حلق آویز کرده بود
و من به دلیلش خندیده بودم...
حرکت آرام شن ها بر بدنم
و خیزش آرام ماری بر بسترم
چه می گذرد بر من؟
پنهان میکنم هر آنچه که دیده ام/
آهسته می گریم/
من زنده ام.
مرداب خواب آلود
در رگان کبودم لانه کرده است/
تو می آیی
و به لمس سرانگشتانت
جاری می شود
روح و جان من/
دانه ای به زیر پوست برآمده ات می کارم
سبز می شود
روز و روزگار تو
و
من...
هوس های نوجوانی اش را زیر فرش مدفون می کند.
تمبان راه راه به پا
با چکمه های پلاستیکی
در امتداد من
سر به هوا می رود.
میان حواس پرتی ها و
موهای شانه نشده
میان چشم باز ماهی سرخ شده/
چاره کنید مرا
تا شبانه ام را در سیاهی چشم پیرمردی
به ظهر رسانم.
ما می خواهیم در اشعارمان عشق به خطر و علاقه به نیرو و تهور را به زبان بیاوریم. نترسیدن، شجاعت و عصیان عناصر شعر ما خواهد بود. ادبیات تا کنون بی حرکتی توام با گیجی را، از خود بی خود شدن را و خواب را دوست می داشت. ما دینامیزم مهاجم، بی خوابی تب آلود و دویدن را، پرنده ی مرگ را، سیلی و مشت بالا خواهیم برد....
بر ناله های دیوار.
عروسک کوکی ٍ من...
در هیا هویی چند
دختر کی سر به آسمان می کوبد/
نالان/
لبخند پدر
و چادر بر سر
به سویم سنگ می پراند/
سرم می شکند
و
از میانش
پرنده ای آغاز می کند
آوازش را...
تنها به دوش پالان کشم/
در شبه جنده ی پاکستان
به دنبال یک سیخ جگرت در هند...
و سیاه چادرش
جاری بر دستان شب/
خون
منجمد بر دستان زن
سرگردان میان خروار خروار
سبزی کوکو و آش...
نشسته بر صندلی چرخدار ساخت چین/
کشان کشان به لب پنجره می روم
تا که غروب خورشید را نظاره کنم
و آهی بکشم...
هیولای غمگینی را می بینم
که به من خیره شده است
و
به ناگاه غرق می شود
میان هزار شکل پیچیده بر دیوار
به یکی پلک نهادنم/
تکه ای از دیوار می افتد...
چه لذیذ کله پاچه ای/
دوستان همه جمع اند و
شب
تاریک
“پدرانمان در گذشته به صدای توپ رقصیده اند . اکنون رقص اندوهبار ، موسیقی قوی تری می طلبد : دینامیت بگذاریم ، دینامیت بگذاریم .”
( ماری کنستان – کفاش انقلابی فرانسوی قرن نوزدهم )

ما از هنر هیچ سر در نمی آوریم مگر آنکه ابزار تبلیغاتی یک مبارز باشد. یک کالا اگر به درد نخورد این شرافت را دارد که در ته یک سطل آشغال آرام بگیرد و از نظرها پنهان شود. هنری وجود ندارد که برای تبلیغات ساخته نشده باشد ، پس آشکارا اعلام می کنیم هنر بورژوازی با انکار جنبه ی تبلیغاتی و ایدئولوژیکی اش ، یک شیاد تمام عیار است. من یقه ی همه هنرمندان را خواهم گرفت و از آنها خواهم پرسید که برای چه کسی تبلیغ می کنند.
اکنون جنگ طبقاتی آغاز شده است. ماشین جنگی و فاشیستی رژیم چرخهای خود را برای خرد کردن جنبش های اجتماعی دانشجویی و کارگری به کار انداخته است ، آن بخش از بورژوازی ناراضی و برکنار شده از سفره ی نان و خون کارگران ، بزدلانه به سوراخهایش خزیده است. بندگی از پس چهره بزک کرده شهروند سرمایه داری عریان گشته و انسان آرمانی خود را جز در نقاب نفرت انگیز ارباب تصور نمی کند. اما ما انسان دیگری را به شما نشان می دهیم : انسان مبارز.
او به عرصه هنر به چشم یک رسانه نگاه می کند. او به نوشتار به چشم یک بیانیه ی انقلابی نگاه می کند. زیرا که عمیقترین احساسات او نه در درونش بلکه در درد و شکنجه ای است که همرزم او می کشد. زیرا سخن گفتن با مخاطب برای او معنایی جز همصدایی در اعتراض ندارد. می گویند اما هنر نباید تبدیل به شعار شود. می گوییم هنر مسلح بیان کردن نیست ، قدرت بیان کردن است. ادای یک هنردوست تیزبین و نکته سنج را در نیاورید که با آثار هنری لاس می زند، به خوبی می دانیم گوش های شما سنگین تر از آن است که ما فریاد نزنیم. می گویند چنین چیزی دیگر نمی تواند هنر قلمداد شود ، می گوییم چه بهترکه چنین هنری می تواند هر چیزی باشد. می گویند این هنر زاییده ی جزم و منطق دوگانه ی با ما یا برعلیه ماست. می گوییم ما این منطق را نساخته ایم. این منطق را شما بورژواها بوجود آورده اید آن هنگام که قراردادهای ننگین کار را پیش روی ما کارگران می گذارید و می گویید یا مثل خر کار می کنید یا مثل سگ از گرسنگی می میرید. اگر شما اینچنین خصمانه اعلام جنگ می کنید یقین بدانید ما این هنر را خواهیم داشت که این جنگ را به خیابانها بکشانیم.
بگذارید خیال تان را راحت کنم. برای هنر مسلح ، در آرایش نیروهای متخاصم جنگ طبقاتی ، هر موقعیت یک سنگر است و این هنر فقط سخن نمی گوید ، نفوذ هم می کند. منتظر نقد نمی نشیند ، خودش برای خودش تبلیغ می کند ، سبک هنری نیست ، اردوگاه تربیت مبارزین است . عمیقا به نفع پرولتاریا تبلیغ می کند. ماشینی است بی رحم برای خرد و نابود کردن دستگاه حاکمیت بورژوازی. اصلا برای همین ساخته شده است. هرگز بی طرف نیست و هرگز ادعای بی طرفی را از کسی نمی پذیرد. هیچگاه سکوت نمی کند و در این آرایش جنگی موقعیت ها ، هرگز حریم امن و آرامی برای هیچ هنرمندی قائل نیست.
هنر مسلح ، یک برنامه و نقشه جنگی از پیش تدارک دیده شده است . هیچ بداهت و حضور ناگهانی احساسات در کار نیست. هیچ ناخوداگاهی در کار نیست. از بدنها فوران می کند و نه از ارواح. حتی خود بدنها هم سلاح هایی هستند برای نفوذ و ترشح . تظاهرات و تجمعات اعتراضی به موقعیت ها نفوذ می کنند و فضای شهری را ملتهب می سازند. آکسیون یک هنر است. برگزاری آکسیون ، تسلیح بیان و قدرت آن به موقعیت های عمومی و شهری است. شعار نویسی بر روی دیوارها ، هنر تبدیل ِ مالکیت دیگری به رسانه ی خودی است. موسیقی از نظر ما دینامیت ِ میل است. منظور ما این نیست که فقط از چیزهای گستاخانه، پرشور و انقلابی استقبال می کنیم. حرف ما این است که اگر به مسلح کردن هنر به خودش می اندیشید ، نقشه های هنری تان را بیاورید تا ببینیم در نبرد طبقاتی به چه درد ما می خورند. این نقشه ها شاید هم چیزهایی از گذشته باشد و شاید هم چیزهایی نه چندان پرشور.
ما به شما نمی گوییم که هنر خود را در اختیار مبارزه و طبقه ی کارگر قرار دهید. بلکه می گوییم هنر شما دقیقا باید همان مبارزه برای طبقه ی کارگر باشد. هنر مسلح ، هزار و یک شکل مختلف ِ قدرت تسخیر موقعیت هاست ، اما نه آنچیزی که شما گمان می کنید و حاکمیت حدس می زند. چون در این صورت آن هنر دیگر چندان به درد ما نخواهد خورد. حوزه ی فعالیت هنر مسلح به حیطه ی خصوصی و عمومی تقسیم نمی شود بلکه دو حیطه مخفی و علنی دارد و در هر دو موقعیت بستگی به شرایط فعالیت خواهد کرد.
هنرمند مسلح نه در فرهنگ و تاریخ هنری بلکه می خواهد در زندگی انسانهای واقعی تغییری بنیادین ایجاد کند. از اینرو هنرمسلح ، استراتژی تسخیر موقعیت های نمایشی همراه و همگام با استراتژی های تسخیر ابزارآلات تولید است. شاهکارهنری مسلح ، حرکت به سوی تسخیر بزرگ است : انقلاب
“برای برقراری مساوات
باید قلبی سرشار از خشم داشت
و بورژواها را خرد و نابود کرد
آنگاه به جای جنگ
برادری را خواهیم داشت”
( راواشل ، رنگرز ِ انقلابی و معدوم فرانسوی قرن نوزدهم )
منبع: مایند موتور
آهن پاره می خرد /
تو می روی و
دل خویش بدو می فروشی ...
گویی زمان بر سر شاخه ها و ناودانها
ایستاده است
و بر سر 15 سانت اعتبار من نیز هم/
من نشسته بر سر خیابانی شلوغ می رینم
و با افتخار افکارم را بر دیوار سیمانی می مالم/
گفتنش کار سختیست
اما اعتراف می کنم
آب دماغ معشوقه ی من یخ زده است
و من چمدانم را بسته ام که بروم
بهشت زهرا چاله چاله است
دیروز قطعا تعداد زیادی آدم خودشان را گال کرده اند
{هیچ فرقی نمی کند}
وقتی شما سردتان است
کت پشمی یا میخ گاز دار
فکر کردن به این موضوع مرا زودتر از مرد سفید ران انزال می کند
من دیشب با معشوقه ام لواط کرده ام
زیر لوله های داغ اتو بخار اینترنت کم سرعت چکه کرده ام/
و ته کوچه را دیدم که یک نفر با یک نفر لاس می زد
و یک نفر لنگش را به آسمان حراج گذاشته است
گویی آسمان چیزی لای چرخش گذاشته /
ما باید به اخلاق پایبند باشیم
و در مزرعه گرازهای وحشی را سنگ نزنیم
اگر بر سر چند گرم آلت مبارک ملکه الیزابت
کلسوم السلطون جنگ شد
لبیک گویان به بهشت زهرا
عصمت بدهیم....
این یک امر کاملا اخلاقیست
و فکر کردن به آن فقط در مستراح جایز است
من گره از میان لبهایم باز می کنم
تا آب دماغت جاری شود روی لپهایت/
شاش دارم/ شاش دارم
یک جمله استفغالون و من عزمت دوخولک است
و معنی حبشی اش اش می شود
بر سر کچل مرد همسایه برینید!!!
که دزدکی آلت کبود فرمانده را کف می زند
و زنش را
به آرامی از مرگ شویش با خبر کنید
تا از خوشحالی آلت سرباز سیاه پوست را قورت ندهد
من چه حیوان رزلی شده ام
من چه حیوان رزلی شده ام
{که } نمی خواهد دیگر...
کاش سر از چادرش بیرون آورد آفتاب مادر به فلان
کاش لبوی داغ به همه لنگهای بی صاحب برسد
و سبزی دماغ تو بر من
در بهشت زهرا
روی چنار عسل
زیر اتوی بخار....
...............
توضیحات:
می توانید این متن را نخوانید
قضاوت شما مخاطب گرامی به تخم مبارک دایورت است
این نوشتار مربوط به هیچ برهه از زندگی من نمی شود
خواندن این متن با صدای بلند توصیه می شود
در ضمن من یک آدم رزل هستم که در شعر به علت اشتباه چا÷ی چیز دیگری نوشته شده
پیشاپیش از حافظ شیرازی به خاطر سرودن بخشهایی از شعر کمال تشکر را مبذول می دارم...