پخش ماهی های سیاه کوچولو/دو شنبه 27 اسفند/ساعت 17/تهران پارک لاله...
تماشای دود...
تماشای چای سرد نیمه جان
تماشای چای...
تماشای جان که می گذرد
تباهی دود
و
چای
و
جان....
جاده به بن بست تو ختم می شود.
سر بر دیوار حسرت می کوبم.
این آب های در هاون کوبیده
تمام بی تو بودن را سفارش می کند.
میان سطوح رنگی
میان نقطه های رمز آلود
پرنده ی غمگینی را می بینم
با موهای ژولیده اش/
او بر شانه ام می نشیند
من به او دل می دهم
و
رخسارش را نقش می بندم/
با خطوط
با سطوح رنگی
با نقطه های سیاه راز آلود...
با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم!
می خواهم مجازات کنم
با همان قدرتی که می خواهم ببخشم!
می خواهم هدیه کنم
با همان قدرتی که از آغاز با من بود!
می خواهم پیروز شوم
آخر نمی توانم پیروزی آنان را بر خود ببینم!
(آلساندرو پانا گولیس)
زمین دلش سیاه می شود...
کلاغ ها ، با مدفوع ظهرگاهی شان
آنگاه که با ترس از خانه بیرون آمده ام
که مبادا نشود
مبادا نتوانم
مبادا نباشد...
کنج دالانی ست
که تو آنجا کنارم آرمیده ای
بی حرف ...
پیاله خون در دستان مادرم
پیراهنی تکه تکه...
مرد: کنون سرریز می کنم
زن: لبریزم آقا
سکوت...
زن: رهاتر لطفاْ ، شعرهایتان را می گویم و لبانتان، به وقت سرودن.
مرد تلاشی بیهوده می کند...
زن: شاخ می زنی تن سردم را و به مبارزه می خوانی اش ،
بل به شرافت آبا و اجدادی اش بازگردد.
تیز می پری و
تاج خیالی ام را می ربایی/
باد
امشب مرا بر شن ها نقاشی می کند.
ای پرنده ی مانده در سرما
آوازت را...
تیله ای چشمانت را
خوب یادشان هست /
حرمت رفاقت را زیر نوک هاشان خراشیدند.
بر کبک سرما خورده ی هوسم می چسبانی /
شک می کنم به آتش ...
لرزان
میان ماشین ها و دکل های برق
بی صبرانه در انتظار وزیدنت /
موریانه ها میان قدمهای خشکیده ام لانه کرده اند
و کلاغ ها نشسته بر شانه ام
قار قار می کنند/
تاب برداشته است پیکر خمیده ام
شتاب کن
که تا فرو ریختن راهی نیست...
و
ما همچنان غرق در بکارتیم...