دستانم چون دخترکانی به خواب رفته
و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی
بالابان مرا جادو می کند
و من
گوشه ی کاغذ را به شعر
سرخ نگه می دارم
دستانم چون دخترکانی به خواب رفته
و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی
بالابان مرا جادو می کند
و من
گوشه ی کاغذ را به شعر
سرخ نگه می دارم
کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!
درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!
بهار تو پاییز ماست
من
درخت
کلاغ...
آتش به نیستان می زنیم/
سر خوش/
غبغبمان باد می کند.
آنجا که شما با سیخ های شهوتتان به دست
باز های شکاری را کباب می کنید
اینک موسم بهار...
باد بادک ها
به هوا خواهند رفت/
باد باد ک های کاغذی
با کاغذ های سفید
کاغذ های سیاه
کاغذ های خاکستری
آرام
آرام
به هوا خواهند رفت/
و کوچه پر خواهد شد
از عطری
که مشاممان فراموش کرده است.
به دشنام عادت کرده است.
این من ِ آن لقمه نان است برای زنده ماندن
که ماهی مجانی کوچکی را به اکراه می پذیرد و
دور می شود.
این خلاء رو به سیاهی من است
با تمام سرباز درونم
که شمشیر چوبی اش شبیه شمشیر علی ست.
سری آخری که رفتم سمنان قبل از عید بود و همزمان بود با پایان نامه محسن رحمانی تک پسر همکلاسیم
از جارو جنجالهای پایان نامه که بگذریم یه روز با مسعود طاهری رفیق عزیزم رفتیم پشت دانشکده که چشمم خورد به یه کانال کولر که افتاده بود کنار دیوار/ به مسعود گفتم اگه اینو برعکس کنیم مثل شیر سنگی میشه/ خلاصه کانال کولر رو برداشتیم آوردیم وسط سالن دانشکده و شروع کردیم متناسب با روحیات شخصیمون نوشتن روی بدنه اش / تو نظرم فرمهای سقاخونه ای مدتیه که دارن موج می زنن و جدا از این علاقه ی خودم به فرم ساده ی شیرهای سنگی که در گذشته بر مزار پهلوان ها و مردان بزرگ کار می گذاشتند منو راقب به انجام کار می کرد/ البته استفاده از فرمهایی که در گذشته باورهای مردم ما وجود داشته به شکل جدید و کاربری جدید رو قبلا سقاخونه ای ها به کار گرفتندکه کار ما هم با همون رویکرد شکل گرفت/نگاهی به اشیا ورریختنی و شاید بی ارزش و تبدیل کردنش به یه اثر هنری /و البته هجو و طنز درونمایه ی اصلی کا رو تشکیل می داد/ شاید تمسخر مردی و مردانگی و یا تمسخر ارزشمندی یک اثر هنری ... درست نمی دانم.../ درونمایه ی نوشتارها هم بر خلاف آیین های سنتی گذشته شامل ادعیه و شعرهایی در وصف فرد متوفی نبود بلکه در اینجا هم بیشتر رویکردی طنز گونه به کار داشتیم..
شاید ما آدمهای بی ادبی هستیم
که باد معدمان را در جهتی ول می دهیم
که درست به مشام کت شلوار پوشان گالری رو برسد
شاید ما آدمهای بی پدر و مادری هستیم
که یک روز دور هم جمع می شویم
بی آنکه یکدیگر را بشناسیم
و لاس بزنیم
هزار ماهی سیاه را در خیابانها و کوچه ها پخش می کنیم
وسپس خود هم پخش می شویم
در جوی های آب میدان خراسان
در کوچه ها
در خیابانها
و سر راه اگر به سرباز 18 ماه مانده خدمتی برخوردیم
با او همدردی می کنیم
تراکت تبلیغاتی را از دست مرد ایستاده کنار پیاده رو می گیریم
و جلوی چشمانش دور نمی ریزیم
فال حافظ، آدامسهای سفت و کهنه را از کودکان زابلی می خریم
گاهن ناد علی و چهار قل را هم می خریم
و اگر تکه کارتن زیبایی را دیدیم
سعی می کنیم با احتیاط کنار دیواری بگذاریم
تا شاید شبی مردی به زیرش خواب معشوقه اش را ببیند
ما با چشمان کوررنگمان
فقر و جهل و تاریکی را خوب می بینیم
و در تلاشیم...