آن روزها
که آدم بود
و هر آدم را برگی کفایت می کرد
برای عبور از شرم و تنهایی/
آن روزها تنهایی بود
اما آدم تنها نبود/
با قیل و قال دریاها و
کوهها
کلاغها
مارمولکها
برکه ها
سنجاقکها
بزهای وحشی و
گوره خرها
آدم لحظه ای احساس دلتنگی به خود راه نمی داد/
آن روزها
آن روز که هنوز زنگ هیچ تلفنی به گوش نرسیده بود
و ریل های آهن میان کوهها دراز نکشیده بودند
آن روزها که زمین خالی بود از هزارو هزار کیلومتر اتوبان و جاده
آن روزها هیچ گاه آدمی احساس دلتنگی نمی کرد
آن روز ها که پستچی ها هنوز دو چرخه نداشتند تا از پشت کوه بیرون بیایند
حرف دلمان را با سادگی و شفافی با دود سیگارشان
به معشوقه هامان می رساندند/
ان روزها آی
آن روزها
نه آسمان را دلتنگی باقی می ماند
و نه آدمی
و نه زمین را
آن روزها که واژه ها هنوز ناف بریده نشده بودند
و عر عر شان گوش فلک را تهی نکرده بود
آن روزها دیگر دلتنگی معنا نشده بود
آن روزها که آدم
چهره اش را به خوبی و وضوح می توانست در قعر برکه، در کنار ماهی ها
و خرچنگها و زالوهای گوشتالود ببیند
تنهایی نبود
دلتنگی نبود
آه آنروز
آه امروز
...






