اینجا زنان
همه
چادرشان بوی نفت می دهد/
و دستهای حنا بسته شان
طعم کبریت بی خطر...
اینجا زنان
همه
چادرشان بوی نفت می دهد/
و دستهای حنا بسته شان
طعم کبریت بی خطر...
سکوت تن پوش شب بود/
پیش از طلوع سگها...
خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
برای علی ...
زن : رفته جنگ
زن همسایه: شوهر منم سمساری رو جمع کرده رفته
...
مرد : آهن پاره/ سماور کهنه/ لوله بخاری/آینه/زنگوله/قابلمه خریداریم
زن : آقا من یه لباس عروس دارم نمی خرید؟
مرد: لباس عروس می خوام چیکار
زن : تورو خدا ثواب داره /شوهرم رفته جبهه/ احتیاج دارم
مرد: باشه بده/ اما عوضش پول نمیدم / ببین ازین آت آشغالا چی به دردت می خوره وردار ببر
زن : آینه میخوام/ سالهاست خودمو ندیدم
مرد : اِ خانوم این دخترا زیر دامن ِ عروس چیکار میکنن ؟
زن :هیس / از شب عروسیم این تو قایمشون کردم/ مبادا شوهرم ببینه
مرد : بیا اینم آینه /یه دل ِ سیر خودتو نیگا کن
زن : این که خیلی رنگ و رو رفته ست
مرد : آینه سالمه / این چهره ی خودته
...
زن همسایه : نگفت دختراتو کجا میبره؟
زن: گفت میبره جبهه /عوضشون اسلحه بیاره
/مهم اینست که دامنم گل دارد
چه اهمیت دارد بالای شهر یا پایین شهر
/مهم اینست که دامنم را پایین میکشم
چه اهمیت دارد کدام خانه / کدام مرد
مهم اینست که دامنم میان ساق ها و کفش هایم
/گیر کرده
چه اهمیت دارد چه میخواهند
/مهم اینست که پاهایم برای رهایی تقلا میکند
چه اهمیت دارد شب است یا روز
مهم اینست که دگر چادر به سر کرده ام