تنها رد انگشتر بر انگشت اشاره ام
روشن مانده است...
تنها رد انگشتر بر انگشت اشاره ام
روشن مانده است...
۱۲ بهمن ۱۳۸۷ روز افتتاحیه نخستین جشنواره هنر های تجسمی تو موزه ی معاصر تهران بود. با چند تا از بچه ها که قبلا با یک سریشون تو کار پخش ۱۰۰۰ تا ماهی سیاه کوچولو همکاری داشتیم تصمیم گرفتیم یه کار اجرایی تو اون روز انجام بدیم.
گروهمون ۱۱ نفره بود و لباس متحد الشکل سربازی( البته با تی شرت مشکی) داشتیم . بچه ها مقابل تابلو ها گارد می گرفتند و به مردم نگاه می کردند و در نهایت تو هر گالری با اشاره ی دست صف می کشیدند و به گالری بعدی می رفتند.
تقریبا از گالری ۲ جلب توجه کرده بودیم. تا اینکه تو گالری آخر مامورای حراست موزه اومدند گیر دادند بهمون و تا اینکه بتونیم خلاص بشیم حدود ۲ ساعت فک زدیم تا دوستان اطلاعاتی مجاب بشن که ولمون کنند بریم.

مرده های ما در گور
بی حوصله جلق می زنند/
آنجا که حوریان آسمان
جملگی خسبیده اند...
ماهی های تنگ را می ترساند و
لغزیدن ماهی ها
دلم را...