/هیچ پادزهری در جانم
به ملاقات پیرمرد میروم
/بی آنکه فریب گندم را بخورم
اما این نقاط نورانی کاذب
از پشت این پنجره برقی هروزه
فریبم میدهند
و من در تجسم خیانتی کهنه
از خواب نیمروزی ام
وحشت زده
/برمی خیزم
آی مردم
آی
خواب آلوده ترین گناهتان
/به برهنگی یخ زده ی تنم باد
میخواهم طعم آن خرمالوی رسیده
که هر صبح از پشت پرده ی اتاق
برایم بوسه می فرستد را
/بچشم
چادرم دیگر مرا در خود پنهان نمی کند
تنها آن صدف پیر
یادگار خزر بزرگ
{کوچک شده مان}
/باقی مانده است
این پنجره ی برقی نورانی
این فاحشه ی رنگین
مرا می فریبد
/تا کودکان مرده ام را از یاد ببرم
... به ملاقات پیرمرد میروم
آی مردم
آی
من کشته شده ام ، در میان راه
وقتی اسباب بازی کودکم را
/برای تعمیر می بردم
من کشته شده ام
آی
در الاکلنگ بازی آخر
/وقتی از همیشه بالاتر رفتم
به ملاقات پیرمرد میروم
پیرمرد مهربانی که خون میخواهد
و من
زانو زده
جامه می درم و تن
تا خونم
فرش قرمز زیر پایش را
. بی آبرو کند
... برای ایران






