نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:11
توسط اوستا
نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
اندوه چاق و فربه من
بر سر بامی لمیده و
نمی داند
آفتابی را که به نظاره نشسته
می آید
یا اینکه
می رود...
مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست