گاه می شود دل برید
از انبوه موهای سیاه/
در شب سپید برفی...
(برای بیتابم)
گاه می شود دل برید
از انبوه موهای سیاه/
در شب سپید برفی...
(برای بیتابم)
باز از شاخه می افتم/
مادرم قار قار می کند...
بر فراز سینه هایت می نشینم
به وقت اذان
و
می بینم
دوستانم
بر زمین سرد
دانه می چینند...
جوجه اردکهای زشت
جوجه اردکهای قشنگ
در آبی بیکران چشمانت
آب بازی می کنند...
آغوشت
خانه ی امن من است/
بی چکه های مداوم
و
بی قبض آب و برق...
باد می آید/
توتها یک به یک از درخت می افتند
جوجه های سیاهمان از لانه...
برآمده تر از ابرهای سیاه /
از تپه ها و کوههای بلند
برآمده تر/
سر میان چاههای عمیق
مردانه برآمده...
توتها یک به یک
از شاخه می افتند
من به زیر شیرینی لبهایت
له می شوم...
درون ذهنم فاحشه ایست
که لنگ بر آسمان کرده است
و
هیچ گاه ارضا نمی شود....
کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!
درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!
بهار تو پاییز ماست
من
درخت
کلاغ...
اینک موسم بهار...
سری آخری که رفتم سمنان قبل از عید بود و همزمان بود با پایان نامه محسن رحمانی تک پسر همکلاسیم
از جارو جنجالهای پایان نامه که بگذریم یه روز با مسعود طاهری رفیق عزیزم رفتیم پشت دانشکده که چشمم خورد به یه کانال کولر که افتاده بود کنار دیوار/ به مسعود گفتم اگه اینو برعکس کنیم مثل شیر سنگی میشه/ خلاصه کانال کولر رو برداشتیم آوردیم وسط سالن دانشکده و شروع کردیم متناسب با روحیات شخصیمون نوشتن روی بدنه اش / تو نظرم فرمهای سقاخونه ای مدتیه که دارن موج می زنن و جدا از این علاقه ی خودم به فرم ساده ی شیرهای سنگی که در گذشته بر مزار پهلوان ها و مردان بزرگ کار می گذاشتند منو راقب به انجام کار می کرد/ البته استفاده از فرمهایی که در گذشته باورهای مردم ما وجود داشته به شکل جدید و کاربری جدید رو قبلا سقاخونه ای ها به کار گرفتندکه کار ما هم با همون رویکرد شکل گرفت/نگاهی به اشیا ورریختنی و شاید بی ارزش و تبدیل کردنش به یه اثر هنری /و البته هجو و طنز درونمایه ی اصلی کا رو تشکیل می داد/ شاید تمسخر مردی و مردانگی و یا تمسخر ارزشمندی یک اثر هنری ... درست نمی دانم.../ درونمایه ی نوشتارها هم بر خلاف آیین های سنتی گذشته شامل ادعیه و شعرهایی در وصف فرد متوفی نبود بلکه در اینجا هم بیشتر رویکردی طنز گونه به کار داشتیم..
شاید ما آدمهای بی ادبی هستیم
که باد معدمان را در جهتی ول می دهیم
که درست به مشام کت شلوار پوشان گالری رو برسد
شاید ما آدمهای بی پدر و مادری هستیم
که یک روز دور هم جمع می شویم
بی آنکه یکدیگر را بشناسیم
و لاس بزنیم
هزار ماهی سیاه را در خیابانها و کوچه ها پخش می کنیم
وسپس خود هم پخش می شویم
در جوی های آب میدان خراسان
در کوچه ها
در خیابانها
و سر راه اگر به سرباز 18 ماه مانده خدمتی برخوردیم
با او همدردی می کنیم
تراکت تبلیغاتی را از دست مرد ایستاده کنار پیاده رو می گیریم
و جلوی چشمانش دور نمی ریزیم
فال حافظ، آدامسهای سفت و کهنه را از کودکان زابلی می خریم
گاهن ناد علی و چهار قل را هم می خریم
و اگر تکه کارتن زیبایی را دیدیم
سعی می کنیم با احتیاط کنار دیواری بگذاریم
تا شاید شبی مردی به زیرش خواب معشوقه اش را ببیند
ما با چشمان کوررنگمان
فقر و جهل و تاریکی را خوب می بینیم
و در تلاشیم...
تماشای دود...
تماشای چای سرد نیمه جان
تماشای چای...
تماشای جان که می گذرد
تباهی دود
و
چای
و
جان....
میان سطوح رنگی
میان نقطه های رمز آلود
پرنده ی غمگینی را می بینم
با موهای ژولیده اش/
او بر شانه ام می نشیند
من به او دل می دهم
و
رخسارش را نقش می بندم/
با خطوط
با سطوح رنگی
با نقطه های سیاه راز آلود...
زمین دلش سیاه می شود...
ای پرنده ی مانده در سرما
آوازت را...
لرزان
میان ماشین ها و دکل های برق
بی صبرانه در انتظار وزیدنت /
موریانه ها میان قدمهای خشکیده ام لانه کرده اند
و کلاغ ها نشسته بر شانه ام
قار قار می کنند/
تاب برداشته است پیکر خمیده ام
شتاب کن
که تا فرو ریختن راهی نیست...
و
ما همچنان غرق در بکارتیم...
دست و پاهای قطور و برهنه ی مردان ملتهب
به دنبال دستان خیس از عرقت می گردم
تا در آنها غرق شوم
در شب سرد و وهم آلود عشاق
در شبی از شبهای بهمن...
از خدا که ریش داشت و عمامه می ترسیدم
و از چوب رختی که میان شب نفس می کشید
آن روزها
ماه چه نزدیک بود
و
خورشید چه دیدنی تر
روزهای بچگی...
دیدن فیلم هندی برایم بیهوده نیست
و ساعتها در عکس ماهایا پطروسیان
که شبیه معشوقه ام است خیره می شوم/
از وقتی عاشق شده ام
شنیدن ناله های رضا صادقی در تاکسی زجر آور نیست
و
خماری چشمان بیژن امکانیان نفرت انگیز /
چه اشکال دارد
از درون قلب نقش بسته به روی بازوانم
تیری عبور کرده باشد/
از وقتی عاشق گشته ام
چقدر شبیه پسر همسایه شده ام
که خودش را حلق آویز کرده بود
و من به دلیلش خندیده بودم...
مرداب خواب آلود
در رگان کبودم لانه کرده است/
تو می آیی
و به لمس سرانگشتانت
جاری می شود
روح و جان من/
دانه ای به زیر پوست برآمده ات می کارم
سبز می شود
روز و روزگار تو
و
من...
ما می خواهیم در اشعارمان عشق به خطر و علاقه به نیرو و تهور را به زبان بیاوریم. نترسیدن، شجاعت و عصیان عناصر شعر ما خواهد بود. ادبیات تا کنون بی حرکتی توام با گیجی را، از خود بی خود شدن را و خواب را دوست می داشت. ما دینامیزم مهاجم، بی خوابی تب آلود و دویدن را، پرنده ی مرگ را، سیلی و مشت بالا خواهیم برد....
عروسک کوکی ٍ من...
و چادر بر سر
به سویم سنگ می پراند/
سرم می شکند
و
از میانش
پرنده ای آغاز می کند
آوازش را...
تنها به دوش پالان کشم/
در شبه جنده ی پاکستان
به دنبال یک سیخ جگرت در هند...
سرگردان میان خروار خروار
سبزی کوکو و آش...
نشسته بر صندلی چرخدار ساخت چین/
کشان کشان به لب پنجره می روم
تا که غروب خورشید را نظاره کنم
و آهی بکشم...
هیولای غمگینی را می بینم
که به من خیره شده است
و
به ناگاه غرق می شود
میان هزار شکل پیچیده بر دیوار
به یکی پلک نهادنم/
تکه ای از دیوار می افتد...
“پدرانمان در گذشته به صدای توپ رقصیده اند . اکنون رقص اندوهبار ، موسیقی قوی تری می طلبد : دینامیت بگذاریم ، دینامیت بگذاریم .”
( ماری کنستان – کفاش انقلابی فرانسوی قرن نوزدهم )

ما از هنر هیچ سر در نمی آوریم مگر آنکه ابزار تبلیغاتی یک مبارز باشد. یک کالا اگر به درد نخورد این شرافت را دارد که در ته یک سطل آشغال آرام بگیرد و از نظرها پنهان شود. هنری وجود ندارد که برای تبلیغات ساخته نشده باشد ، پس آشکارا اعلام می کنیم هنر بورژوازی با انکار جنبه ی تبلیغاتی و ایدئولوژیکی اش ، یک شیاد تمام عیار است. من یقه ی همه هنرمندان را خواهم گرفت و از آنها خواهم پرسید که برای چه کسی تبلیغ می کنند.
اکنون جنگ طبقاتی آغاز شده است. ماشین جنگی و فاشیستی رژیم چرخهای خود را برای خرد کردن جنبش های اجتماعی دانشجویی و کارگری به کار انداخته است ، آن بخش از بورژوازی ناراضی و برکنار شده از سفره ی نان و خون کارگران ، بزدلانه به سوراخهایش خزیده است. بندگی از پس چهره بزک کرده شهروند سرمایه داری عریان گشته و انسان آرمانی خود را جز در نقاب نفرت انگیز ارباب تصور نمی کند. اما ما انسان دیگری را به شما نشان می دهیم : انسان مبارز.
او به عرصه هنر به چشم یک رسانه نگاه می کند. او به نوشتار به چشم یک بیانیه ی انقلابی نگاه می کند. زیرا که عمیقترین احساسات او نه در درونش بلکه در درد و شکنجه ای است که همرزم او می کشد. زیرا سخن گفتن با مخاطب برای او معنایی جز همصدایی در اعتراض ندارد. می گویند اما هنر نباید تبدیل به شعار شود. می گوییم هنر مسلح بیان کردن نیست ، قدرت بیان کردن است. ادای یک هنردوست تیزبین و نکته سنج را در نیاورید که با آثار هنری لاس می زند، به خوبی می دانیم گوش های شما سنگین تر از آن است که ما فریاد نزنیم. می گویند چنین چیزی دیگر نمی تواند هنر قلمداد شود ، می گوییم چه بهترکه چنین هنری می تواند هر چیزی باشد. می گویند این هنر زاییده ی جزم و منطق دوگانه ی با ما یا برعلیه ماست. می گوییم ما این منطق را نساخته ایم. این منطق را شما بورژواها بوجود آورده اید آن هنگام که قراردادهای ننگین کار را پیش روی ما کارگران می گذارید و می گویید یا مثل خر کار می کنید یا مثل سگ از گرسنگی می میرید. اگر شما اینچنین خصمانه اعلام جنگ می کنید یقین بدانید ما این هنر را خواهیم داشت که این جنگ را به خیابانها بکشانیم.
بگذارید خیال تان را راحت کنم. برای هنر مسلح ، در آرایش نیروهای متخاصم جنگ طبقاتی ، هر موقعیت یک سنگر است و این هنر فقط سخن نمی گوید ، نفوذ هم می کند. منتظر نقد نمی نشیند ، خودش برای خودش تبلیغ می کند ، سبک هنری نیست ، اردوگاه تربیت مبارزین است . عمیقا به نفع پرولتاریا تبلیغ می کند. ماشینی است بی رحم برای خرد و نابود کردن دستگاه حاکمیت بورژوازی. اصلا برای همین ساخته شده است. هرگز بی طرف نیست و هرگز ادعای بی طرفی را از کسی نمی پذیرد. هیچگاه سکوت نمی کند و در این آرایش جنگی موقعیت ها ، هرگز حریم امن و آرامی برای هیچ هنرمندی قائل نیست.
هنر مسلح ، یک برنامه و نقشه جنگی از پیش تدارک دیده شده است . هیچ بداهت و حضور ناگهانی احساسات در کار نیست. هیچ ناخوداگاهی در کار نیست. از بدنها فوران می کند و نه از ارواح. حتی خود بدنها هم سلاح هایی هستند برای نفوذ و ترشح . تظاهرات و تجمعات اعتراضی به موقعیت ها نفوذ می کنند و فضای شهری را ملتهب می سازند. آکسیون یک هنر است. برگزاری آکسیون ، تسلیح بیان و قدرت آن به موقعیت های عمومی و شهری است. شعار نویسی بر روی دیوارها ، هنر تبدیل ِ مالکیت دیگری به رسانه ی خودی است. موسیقی از نظر ما دینامیت ِ میل است. منظور ما این نیست که فقط از چیزهای گستاخانه، پرشور و انقلابی استقبال می کنیم. حرف ما این است که اگر به مسلح کردن هنر به خودش می اندیشید ، نقشه های هنری تان را بیاورید تا ببینیم در نبرد طبقاتی به چه درد ما می خورند. این نقشه ها شاید هم چیزهایی از گذشته باشد و شاید هم چیزهایی نه چندان پرشور.
ما به شما نمی گوییم که هنر خود را در اختیار مبارزه و طبقه ی کارگر قرار دهید. بلکه می گوییم هنر شما دقیقا باید همان مبارزه برای طبقه ی کارگر باشد. هنر مسلح ، هزار و یک شکل مختلف ِ قدرت تسخیر موقعیت هاست ، اما نه آنچیزی که شما گمان می کنید و حاکمیت حدس می زند. چون در این صورت آن هنر دیگر چندان به درد ما نخواهد خورد. حوزه ی فعالیت هنر مسلح به حیطه ی خصوصی و عمومی تقسیم نمی شود بلکه دو حیطه مخفی و علنی دارد و در هر دو موقعیت بستگی به شرایط فعالیت خواهد کرد.
هنرمند مسلح نه در فرهنگ و تاریخ هنری بلکه می خواهد در زندگی انسانهای واقعی تغییری بنیادین ایجاد کند. از اینرو هنرمسلح ، استراتژی تسخیر موقعیت های نمایشی همراه و همگام با استراتژی های تسخیر ابزارآلات تولید است. شاهکارهنری مسلح ، حرکت به سوی تسخیر بزرگ است : انقلاب
“برای برقراری مساوات
باید قلبی سرشار از خشم داشت
و بورژواها را خرد و نابود کرد
آنگاه به جای جنگ
برادری را خواهیم داشت”
( راواشل ، رنگرز ِ انقلابی و معدوم فرانسوی قرن نوزدهم )
منبع: مایند موتور
گویی زمان بر سر شاخه ها و ناودانها
ایستاده است
و بر سر 15 سانت اعتبار من نیز هم/
من نشسته بر سر خیابانی شلوغ می رینم
و با افتخار افکارم را بر دیوار سیمانی می مالم/
گفتنش کار سختیست
اما اعتراف می کنم
آب دماغ معشوقه ی من یخ زده است
و من چمدانم را بسته ام که بروم
بهشت زهرا چاله چاله است
دیروز قطعا تعداد زیادی آدم خودشان را گال کرده اند
{هیچ فرقی نمی کند}
وقتی شما سردتان است
کت پشمی یا میخ گاز دار
فکر کردن به این موضوع مرا زودتر از مرد سفید ران انزال می کند
من دیشب با معشوقه ام لواط کرده ام
زیر لوله های داغ اتو بخار اینترنت کم سرعت چکه کرده ام/
و ته کوچه را دیدم که یک نفر با یک نفر لاس می زد
و یک نفر لنگش را به آسمان حراج گذاشته است
گویی آسمان چیزی لای چرخش گذاشته /
ما باید به اخلاق پایبند باشیم
و در مزرعه گرازهای وحشی را سنگ نزنیم
اگر بر سر چند گرم آلت مبارک ملکه الیزابت
کلسوم السلطون جنگ شد
لبیک گویان به بهشت زهرا
عصمت بدهیم....
این یک امر کاملا اخلاقیست
و فکر کردن به آن فقط در مستراح جایز است
من گره از میان لبهایم باز می کنم
تا آب دماغت جاری شود روی لپهایت/
شاش دارم/ شاش دارم
یک جمله استفغالون و من عزمت دوخولک است
و معنی حبشی اش اش می شود
بر سر کچل مرد همسایه برینید!!!
که دزدکی آلت کبود فرمانده را کف می زند
و زنش را
به آرامی از مرگ شویش با خبر کنید
تا از خوشحالی آلت سرباز سیاه پوست را قورت ندهد
من چه حیوان رزلی شده ام
من چه حیوان رزلی شده ام
{که } نمی خواهد دیگر...
کاش سر از چادرش بیرون آورد آفتاب مادر به فلان
کاش لبوی داغ به همه لنگهای بی صاحب برسد
و سبزی دماغ تو بر من
در بهشت زهرا
روی چنار عسل
زیر اتوی بخار....
...............
توضیحات:
می توانید این متن را نخوانید
قضاوت شما مخاطب گرامی به تخم مبارک دایورت است
این نوشتار مربوط به هیچ برهه از زندگی من نمی شود
خواندن این متن با صدای بلند توصیه می شود
در ضمن من یک آدم رزل هستم که در شعر به علت اشتباه چا÷ی چیز دیگری نوشته شده
پیشاپیش از حافظ شیرازی به خاطر سرودن بخشهایی از شعر کمال تشکر را مبذول می دارم...
پیر زن مهربانیست
که برای پرندگان نشسته مقابل خانه ام
دانه می پاشد/
در خمیدگی سایه ام
زیر بار سنگین برف دی...
و من چمباتمه زده بر سر شاخه ای
کبودی های ماه را
با سرانگشتانم
مرهم می نهم
آرام
آرام....
دود
از لابه لای لبهایت
پر رمز و راز آلود...
و بر خود می لرزند
ماموتهای غول پیکر
هو هو...
آهن پاره ها تن بر تن می سایند برهنه بر دشت و
بر آسمان می رود سرود پر شور کفتارهای بی شرم
هو هو...
پشت آن تپه که نشانه رفته ای
ای سرباز!
ای مرد!
یا پشت آن کپه از خاکستر
فرقی نمی کند/
مردی نشسته با عکس معشوقه ی سیاه مویش
با اشتیاق جلق می زند
در باد و
در لحظه ی آخر
هو هو...
آسمان سنگین و تیره گون تر از همیشه است /
هو هو...
راستی کدامین سرباز خسته تن از میدان
و به راستی کدامین مرد
کدامین سرخ سر آلت
و کبودین لب
جلق می زند/
با یاد معشوقه ام
ماسیده برکهنگی ِعکس /
هو هو...
به راستی کدامین سرباز تن خسته
دست می نوازد بر آلت کبود خویش
وحشی و سر کشیده به فلک/
هو هو....
آسمان سنگین و تیره گون تر از همیشه است /
هو هو...
در این سوی میدان دستها بر ماشه می سایند
و درسوی دیگر
بر آلتهای بنفش و کوچک
هو هو...
خاکستر بر تن کبود و ورم کرده ی خانمان نشسته است
بر پیشانی چند لایه ی من نیز هم
هو هو...
پیر زنی با ناز و پیش از انزال
می گوید آن سو تر:
پیش از صرف غذا
باید دعایی جاری ساخت بر لب/
و به راستی در این شهر کیست که خبرنداشته باشد
کفتار ها با دهان پر سخن نمی رانند
هو هو ....
آلت مردانه ام یخ زده است
و سرخی میان پاهایت هم/
هو هو...
من اینجا دودکش خانه ی ویرانمان را می سایم
به بالا و
پایین
با لیزی دستانم
هو هو...
بالا وپایین تر/
پایین و بالا تر/
شاید که انزال شوم و آسوده
از یادگار جهنده ی مانده در رگهایم
یاد پیشینیان و
میراث چرکین پدرانم/
هو هو..
با تو سخن می رانم ای سرباز
ای مرد
با تو که پشت آن تپه نشسته ای:
من از یاد بوری موهای معشوقه ات در عکس/
پشت همین تپه که نشسته ام
با زانوان لرزان و لیزی دست
انزال می شوم/
به راستی
و به راستی
با یاد سیاهی گیسوانت ای یار
در عکس کوچکم از رخسارت
کدامین سرباز خسته تن از میدان
انزال می شود و آرام
کدامین سرباز/
کدامین سرخ سر آلت
هو هو...
من این فرصت را غنیمت شمرده
و
لحظه ای
در چشمانت می مانم...
و
شانه های سوخته ام می لرزند
زیر بار سنگین برف دی...
آدم برفی باید شد...
پیجیده آفتاب و مهتاب...
گریان
گله را امان می دهد...
چند وقتیه که تو خونه نشستم و تقریبا بی کارم/ البته کارای برگزاری جشنواره دانشجویی هنرهای جدید به کنار اما سرکار نمی رم چون می ترسم توی بازار سرمایه بلعیده بشم به همین خاطر بست نشینی تو اتاقم رو ترجیح می دم/تو این مدت بی کار نتونستم بشینم و یه سری آت آشغالی رو که دو رو برم بود به هم می چسبونم/ بهش می گم تیکه چسبونی/به این ترتیب نگاه تازه ای پیدا می شه به زباله ها/ خدا بیامرزه آرمان هنرمند فرانسوی رو که یکی از پروژه هاش زباله ها بود/البته اون با این فرق می کنه چون من اینجا به شکل هنوز پایبندم و مخاطبم رو در رسیدن به یک تصویر در ذهنش کمک می کنم/اما فکر کنم اینا زیاده گوییه خودتون ببینید....


این لحظه ی ناپایداریه...


البته از اینجا به بعد فرمای آیینی شده استفاده از عادتهای دیداری مخاطبین در فرمهای آیینی اما با چینش شخصی...


اینم که انجام می دادم یاد محسن نامجو بودم...

این یه پروسه ی طولانی داشته شاید ۷ ساله/ خورده خورده شکل گرفته اما لایه ی آخری عکسهای یادگاریند از خودم و خونواده/ من همیشه عکسهای یادگاری رو برای رسیدن به نوستالوژی دوست داشتم و اعتقاد دارم که کارکرد مهمی می تونن داشته باشن....

و این هم یه پروسه ی نیمه کارس از فیگور لخت یه الهه که دارم توش مطلب می نویسم و فرماهی سقاخونه رو القا می دم/ چیزی که باید گفت اینه که یه سری از این کارا من جمله همین کار و بالایی کارایی که رو در اتاقم انجام دادم و چون در حال تخلیه ی این خونه هستیم فکر می کنم دیگه فرصتی برای تکمیل یا حفظشون ندارم پس این عکسا رو گذاشتم تا تو خاطرم حفظ بشن...

زیر درخت انجیر چال می کنم و
خود به سوی تو سبک بال می پرم...