با شانه های پهن و سپید
استوار
ایستاده در انتظار مرگ
در نخستین گام گرم چشمهایت...
با شانه های پهن و سپید
استوار
ایستاده در انتظار مرگ
در نخستین گام گرم چشمهایت...
چه بیهوده می کوبد بر سینه
مادر
آنجا که آفتاب را سنگ می زنند
مردان ایستاده
در نماز شب...
شانه های خیست
راست می گفتند/
چترها خیانت در کار برده اند/
و ما امشب
ناگزیر به طهارتیم
زیر تازیانه های سرد باران...
من کودکی را می شناسم
که بال از پشت مگسها می ربود
تا پرواز کند
و من خوب می دانم
همیشه ناکام مانده بود...
نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
اندوه چاق و فربه من
بر سر بامی لمیده و
نمی داند
آفتابی را که به نظاره نشسته
می آید
یا اینکه
می رود...
تن دیوار زخمی چنگال من است
و خون سرخ بر کف جاریست/
از تن سیاه او
از آستین سپید من...



دیروز عظیم زنگ زد/ خبر بدی بهم داد/ یاد اون روزی افتادم که با بچه ها(عماد/ مسعود/ حسن/ بیتا و مسعود اسیری) کار آواز گرگها و سگها رو تو دانشگاه اجرا کردیم.
مسعود اسیری که توی اون کار دف و تنبک می زد
دیروز از بینمون رفت
خدا رحمتش کنه...
گله ی شهابهای وحشی
شب را به زیر سم های بی شمارشان
لگد مال می کنند
مهتاب دامنش لکه دار می شود
ستاره ها از شرم
چشم فرو می بندند
شب
سکوت می کند...
گلوله ای که بر سینه ی تو نشست
ترانه ی دیروز پدرانمان بود
سرگردان میان دو کوه...
ما حرامزاده گان آن نسلیم
که زنانش نیمه شب
با موشک های داغ پنج متری
هم خوابگی می کرد
و مردانش
بر روی مین های ضد نفر
بالا و پایین ...
زیر باران ایستاده است
و سایه اش روی دیوار می لرزد
من چشم بر او می بندم
تا رها از قضاوت چشمانم
آسوده و با شکوه بمیرد...
صبح سحر
که جوخه ی اعدام
هنوز خمیازه می کشید
و سگها مهربانانه پارس می کردند
{ چه خوب یادم هست }
باران می بارید/
و من پیش از این
دمپایی هایی را که تو برایم آورده بودی
به هم سلولی ام هدیه کرده بودم/
{ دیوارهای سیمانی به خنده به من می گویند }
چه کار بیهوده ای
چه کار بیهوده ای...
حلوا که می آورند
می فهمم
کسی مرده است/
حلوا که می برند
می فهمم
که مرده ام...
شب که می شود
به یاد آفریقا می افتم
با سابقه ی چند هزار ساله اش
در تحمل فقر و گرسنگی/
و من بر بستر سپیدم
امشب
گرسنه ی سیاهی چشمانت
میان لکه های زرد
مچاله می شوم...
آه ای کرگندهای خوشبخت
از نوح بپرسید
در کشتی اش
جایی برای ما دو تن
باقی هست؟....
(( برای علی مسعودی و همسرش ))
ما بی جهت آنتن های خانه مان را می چرخانیم
و نمی دانیم
کلاغهای نشسته بر بام
رنگشان
مطلقن سیاه ست...
ما در کنج خانه هایمان
دعای باران می خوانیم/
و می بینیم
کمی آنطرف تر
نپال با پرچمش
زیر آب می رود...
۱۲ بهمن ۱۳۸۷ روز افتتاحیه نخستین جشنواره هنر های تجسمی تو موزه ی معاصر تهران بود. با چند تا از بچه ها که قبلا با یک سریشون تو کار پخش ۱۰۰۰ تا ماهی سیاه کوچولو همکاری داشتیم تصمیم گرفتیم یه کار اجرایی تو اون روز انجام بدیم.
گروهمون ۱۱ نفره بود و لباس متحد الشکل سربازی( البته با تی شرت مشکی) داشتیم . بچه ها مقابل تابلو ها گارد می گرفتند و به مردم نگاه می کردند و در نهایت تو هر گالری با اشاره ی دست صف می کشیدند و به گالری بعدی می رفتند.
تقریبا از گالری ۲ جلب توجه کرده بودیم. تا اینکه تو گالری آخر مامورای حراست موزه اومدند گیر دادند بهمون و تا اینکه بتونیم خلاص بشیم حدود ۲ ساعت فک زدیم تا دوستان اطلاعاتی مجاب بشن که ولمون کنند بریم.

مرده های ما در گور
بی حوصله جلق می زنند/
آنجا که حوریان آسمان
جملگی خسبیده اند...
چه بیهوده می سوخت آتش
آنجا که جوجه ها
همه بریان سر از تخم بیرون می آوردند/
چه بیهوده من...
چه بیهوده ما...
تو بر شاخ خای شکسته و خونینم می نشینی و
آواز سر می دهی/
من بیهوده جان می دهم...
در پس هر دیوار امشب
سگی پارس می کند/
و زنی از وحشت
بر بستر نااستوار نم کشیده ی خویش
چنگ می زند...
در پس ابرها چه می گذرد/
میان آفتاب و
ماهتاب...
اینجا زنان
همه
چادرشان بوی نفت می دهد/
و دستهای حنا بسته شان
طعم کبریت بی خطر...
سکوت تن پوش شب بود/
پیش از طلوع سگها...
امشب چه با ولع به بستر خیز برمی دارند
سربازان تشنه لب/
شاید که فردا
پستان زنان نیز خشکیده باشد...






این کار رو با بچه ها( عمو عماد، میرزا مسعود، داش حسن و بیتاب خانوم) بر اساس شعر اخوان، کف سالن دانشکده هنر سمنان انجام دادیم.عظیم آواز خوند و کمونچه کشید مسعود اسیری دف و تنبک زد و پوریا حاجی پروانه هم دمام نواخت.
بار زمین به تمامی بر دوش من است
من سنگین بر گرده های تو/
بال پس می ستانم از باد
بالا و بالاتر از هر جا می روم/
من بر شانه های تو
تو بر آرزوهایم...
دلم تنگ می شود/
پی چشمانت را می گیرم تا چین/
آنجا که سوی نگاهت تنگ تر می شود/
دلم تنگ تر می شود...
من با خدا دوست تر از همیشه ام/
آستین های پاره ام پیدا نیست؟
شبی به حتم
خداوند دیوانه خواهد شد/
آن شب
به زیر خنده های بی شمار ستارگان
تنها نخواهم ماند...
یک نفر در کف حوض می رقصد
یک نفر می خندد/
یک نفر در کف حوض
با ماهی
از دریا سخن می گوید/
یک نفر با ابر
مانده بر سایه خود
از گذر می گوید/
سنگی از پشت علف
ناگهان می آید/
یک نفر می لرزد از
سنگینی موج/
یک نفر در کف حوض میمیرد...
می آیند
می برند/
بی آنکه بپرسند
{ آخرین حرفت چیست }
می آیند
می برند/
بر شانه های پهناورشان
نخستین حرف ناتمامم را...
دلم به حال مرده ها
که شب
جدا ز آغوش تنی
می لرزند
می خسبند
می سوزد/
دلم به حال سربازها
خفته در حجله ی خاک
می سوزد/
من برای
وق و ق بی مصرف سگ/
زوزه ی شب مانده ی گرگ/
وز وز بی جهت زنبورها/
دلم می سوزد/
دلم به حال تخم اردک
که شاید روزی
جوجه اش زشت شود
می سوزد/
دلم به حال عکس آفتاب خورده
مانده در قاب طلا/
حلقه های جرم گرفته
پشت ویترین/
سبزی مانده به زیر دندان /
عطش فاحشه ها/
مرغ های لخت و پتی در فر گاز
می سوزد/
دلم به حال خدا
که ازخجالت سرخ است/
دلم به حال خودم که سرخم از شرم
می سوزد...
به نام خدا
به نام خدای یگانه
خدایی که در مقابل آینه
( به وقت شانه کردن موی )
باز هم یکیست/
و در آرزوهایش
بالش روی تختتش
دوتاست...
به او که می رفت
بی خدا/ نگهدار
اول صبح/
به او که می رفت در حیاط
روی صندلی/
به او که می رفت بالای دار
با قطره های شاش /
به او که می رفت بگویید:
او رفت و
دمپایی هایش در اتاق
زیر تخت مانده اند جای ...
اعتماد همیشه
طناب پوسیده ایست
میان دو گیره رخت...
لبهایت چه طعم پنیری می دهند
اول صبح/
لبهای سپیدت
لمیده بر بالش سرخ...
اوستا علی اکبر خان درختی بود
تنها
این ور جوی/
و نمی دانستش
آن ور جوی
باغبانی با داس
شاخه ها را هرس می آموخت...
گاهن همه ی اشیا در دنیا
نیازمند نوازشند/
گلها
صندلی های پلاستیکی
حلزون های لزج
جورابهای خیس عرق
همه و همه
و من به نوازش سنگ پاهای زبر
بر کف پاهایم
دل خوش کرده ام ...
به کسی که بالشش را تنگ در آغوش می کشد
تا آن سوتر آرام گیرد
چیزی نمی گویم
یا اینکه بگریم/
خمیازه ای نثارش می کنم...
روزی به ناچار
باد
در لابه لای علفهای هرزه خواهد وزید/
روزی که دیگر هیچ
سنجاقکی نگاهش معصوم نیست
روزی که خورشید در کنج آسمان ملایم است/
روزی که زجه می کشد باد
در لابه لای علفهای هرز
خواهد دمید...
شاید خدا آن میان باشد
در لابه لای گلهای قالی
خجلت زده
پنهان و سر به زیر/
آنجا که تو در تارو پودش جان می دادی
زیر پاهای شاه عباس...