در مالیخولیای ذهنم
چشمانی گشاده در لایتناهی آسمان
بادبادکی را
رها
دنبال می کرد.
زمان ایستاده بود.
در مالیخولیای ذهنم
چشمانی گشاده در لایتناهی آسمان
بادبادکی را
رها
دنبال می کرد.
زمان ایستاده بود.
آتش به نیستان می زنیم/
سر خوش/
غبغبمان باد می کند.
باد بادک ها
به هوا خواهند رفت/
باد باد ک های کاغذی
با کاغذ های سفید
کاغذ های سیاه
کاغذ های خاکستری
آرام
آرام
به هوا خواهند رفت/
و کوچه پر خواهد شد
از عطری
که مشاممان فراموش کرده است.
با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم!
می خواهم مجازات کنم
با همان قدرتی که می خواهم ببخشم!
می خواهم هدیه کنم
با همان قدرتی که از آغاز با من بود!
می خواهم پیروز شوم
آخر نمی توانم پیروزی آنان را بر خود ببینم!
(آلساندرو پانا گولیس)
پیاله خون در دستان مادرم
پیراهنی تکه تکه...
من کودکی ام را گریه کرده ام
بشنوید!
در تاریک ترین اعماق دلم
ماهی ها
هنوز هم آواز می خوانند...
و بیابان سرد
خار ها گزنده تر از همیشه/
دویدن های زن/
درها بسته است.
حرکت آرام شن ها بر بدنم
و خیزش آرام ماری بر بسترم
چه می گذرد بر من؟
پنهان میکنم هر آنچه که دیده ام/
آهسته می گریم/
من زنده ام.
در هیا هویی چند
دختر کی سر به آسمان می کوبد/
نالان/
لبخند پدر
و سیاه چادرش
جاری بر دستان شب/
خون
منجمد بر دستان زن
چه لذیذ کله پاچه ای/
دوستان همه جمع اند و
شب
تاریک
گردش فرفره ها بر گلویم
و فریاد
فر فره . آی فرفره.../
من کودکی ام را در خواب دیده ام
خاله خال بازی وچسباندن عروسکم بر سینه ام
ولالایی خواندن برای تنها فرزندم با چشمان آبی و موهای بور
و دامن مادرم بر پاهایم.چندین طبقه/
من کودکی ام را در خواب دیده ام
و پسر همسایه را .در مسابقه دوچرخه سواری
چه مهربان باخت بر من/
من کودکی ام را در خواب دیده ام
خیابانی در باغچه وگیلاسی برگوش
آویزان از شاخ های درخت زردآلو
از اعماق دل فریاد وبرقی از نهایت چشم/
من کودکی ام را در خواب دیده ام
ان زمان که از خشم مادر
به سر می بردم اسارتم را در زندان حمام
و شیرینی نخودچی در حمام
چه لذتی داشت پنهانی خوردن/
من کودکی ام را در خواب دیده ام
و زهرا
و مهدی که برایم گل بنفش می چید
که بلعیده شده یکی در خاک
و یکی در آب/
من کودکی ام را در خواب دیده ام
و مادر بزرگم و لبخندش و بوسه های شیرین وترشش
و مریم وپریسا
چاق ولاغر
و شیما که همیشه دماغش آویزان بود
و هادی که همیشه بو می داد
و هانیه و دست های عرق کرده اش
وحامد و دوچرخه اش
و همه بچه های کوچه
و ماهرخ که هیچ وقت نمی دوید
بر صندلی چرخدارش/
وزانوهای همیشه زخمی
و فریاد های مادر بر شلوار پاره ام/
و چرخشی به دور کودکی.........
زنبور ها لانه کرده اند/
وز وز در سرم
وعسلی که از گوش هایم جاری است
نشان از کندو میدهد/
آتشی باید افروخت.
در دستانم
به جرقه ای روشن می سازم/
در هنگامه طلوع
آن سان که هیاهوی پرندگان.
من دور گشته ام/
گشتم نبود بر زیر بالشم
مژه هایم را شب پنهان کرده ام/
خروس همسایه می خواند
نیمه شب
ماه به اتاق من باز خواهد گشت.
نی لبک ها می نوازند
و انسان های شاخ دار
شهوت ماسیده بر لبانشان را
چکه چکه
بر دهان افلیجان زیبا رو
شره می کنند/
از شعف می لرزند.
از برآمدگی تن
تا عمق گودالی تنگ
بر خیرگی چشمانم
و بر استواری دستانم
سنگ ها را سنگریزه کردن
دیگر ناخن هایم شکسته اند
و دندان هایم
حتی
نمی توانند سیب گندیدهای را گاز بزنند
و کرم هایی که می خندند
بر حسرت دندان های من
برای جویدن سیبی که دیگر
طعم بهشت ندارد...
پله پله
و بالا تر از آن...
شب می شود/
شب
روز می شود/
روز
شب می شود/
شب
روز می شود/
روز
شب می شود/
شب
روز می شود/
.
.
با قانون طبیعت
و پوست و استخوانی از برای سگان/
فریاد بر آورید
فریاد بر آورید
و شجاعانه از خویشتن دفاع کنید
در طویله ای که گرگ و میش با هم خفته اند
و کفتاران.کبوتران را دوست می دارند
و صمیمانه مرگ را ستایش می کنند/
دیگر امید در جایی نخواهد بود
وآرزو محال خواهد گشت
در وجودی که دیگر موجود نیست
ودر فکری که مرده است/
فریاد بر آورید...
در چشمانم تنیدن را آغاز کرد
در لحظه ای
آینه تار گشت
بر درختی با شاخ های بلند
پنجه افکنده بر نهایت خاک...
همچون چنبری بزرگ از نور پاک بی پایان
همه آرامش وهمه درخشش
ودر زیر آن.زمان:ساعت ها و روز ها وسال ها
همچون سایه ای عظیم وجنبنده
که جهان و هر چه در او هست در آن جای داشت.
(وآن)
معلوم می شود هیچ چیز حساب مشخصی ندارد
حتی مرگ/
و ما همچنان مورچه وار
در تلاش تداوم نسلیم
تا تصویری زوال ناپذیر از خود به جای بگذاریم/
در سایه روشن زندگی...
عشوه ای از سر خری گذراند
و
مثنوی را به لقایش بخشید...
هم خوابه چشماني شد
كه به ديدن طراوتي عو عو مي زدند
در شبي كه
ماه نيز
مشوش از مرگ
خاموش بود.
استخوان به دندان مي كشيم
و شكم هايمان را باد مي كنيم/
در غم فراق تو.
در لحظه فرياد خداوند
و درخت كاج كه بر خود لرزيد
از طعم شاش گربه و
طعنه سيب سرخ
که گره خورده می نمود هر چیز/
در لحظه ای سایه
در لحظه ای روشن
که تکرار می شود هر چیز/
تاب می خوریم
چون خر مگسی بر تاب عنکبوت!
فاحشه ها و لجاجت قدیس بودن.
و آسمان تکه تکه
و زنی که عادت داشت
ساق باریک گیاهان را بشکند
و کودکی زیر سینه یک زن
وعنکبوتی که مرد
ودیواری که فرو ریخت
بر نجوای عاشقانه مورچگان
ودیگران
ویک سگ
که کف بشقاب را لیس می زد
ودیگران...
در همهمه خاك
و خنكاي تن
ناگاه
سقوط
بر جريان.
مردی است
که در پناه کوهی بلند
خاطرات سیاهش را می نگرد
و به آواز کلاغ ها دل می سپارد
همچنان که
سوراخ های جورابش را می شمارد.
مومیایی شده
در رگهای تن
آنگاه که طبل نواخته می شود.
زیر درخت توت
و میله های تا به آسمان.
شیطونه میگه...
الله واکبر....
حوصلت سررفته بود؟!
خب یه کار دیگه میکردی
بیکار بودی از روح خودت تو ما فوت کنی؟!
حیف اون همه فوت... همش به باد رفت
اینی که درست کردی هیچیش رو هم بند نیست
میبنی چه ول وشویی درست کردی؟
حالا دلت خنک شد، همه دارن میزنن تو سرو کله هم
به به! عجب نمایشی!
کیفشو میبری؟! هان؟
گندت بزنه ،هی
اصلاگوش میکنی یا دارم یاسین میخونم...
که این بازی هارو خودمون دراوردیم...
این کثافت خونه رو هم خودمون درست کردیم
اگه هم چراغ قرمزیه که نیست خودمون علمش کردیم
اصلن هم به تو ربطی نداره ؟!
آخه ما صاحب اختیاریم،
آره ، ما خودمون یه پا خداییم.
کدوم اختیار مرد حسابی؟!
زرتی ولمون کردی این طرف،حالا میگی صاحب اختیاری؟!
برو بابا....
همینی که هست؟ها؟اینه جوابت دیگه؟
گندت بزنه...
لابد آخر سر هم بفرمایید جواب بدین؟
بفرمایید ،بفرمایید...
جواب چیو؟!
این که تو این مستراح چه گهی خوردیم، چی نخوردیم؟!
نه آقا ما نیستیم...
فقط یه چیزی.
اگه یهو گذرمون اون طرفا افتاد....
مرام بزار بگو از پا آویزونمون نکنن،حالمون بد میشه.
آینه خودتیم .
و کنده ای در انتظار/
ترانه ها، همیشه ترانه باقی می مانند
و زخم های کهنه،افسون کننده،براق اند.
تپه های شنی جابه جا شدند
آن هنگام
که خداوند نفس کشید.
دلم پيچ مي خورد.
با اين همه
باز هم استفراغ نمي كنم.
و
همچنان به جاودانگي ام سوگند مي خورم.
در شهر زني حرف مي زند.
در شهر زني فرياد مي كشد/
بي اعتنا/
عابران از پي هم/
و مردي دست هايش را مي شويد.