مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست
مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست
/ تا مبادا بازگردم
بی آنکه بدانی
...هیچگاه نیامدم
یادم آمد
خدا را با خود نیاورده ام...
فاحشه ای که میان پاهای گشوده اش
شما را
با اسلحه و
ریش تان
یکجا میبلعد
/هیچ پادزهری در جانم
به ملاقات پیرمرد میروم
/بی آنکه فریب گندم را بخورم
اما این نقاط نورانی کاذب
از پشت این پنجره برقی هروزه
فریبم میدهند
و من در تجسم خیانتی کهنه
از خواب نیمروزی ام
وحشت زده
/برمی خیزم
آی مردم
آی
خواب آلوده ترین گناهتان
/به برهنگی یخ زده ی تنم باد
میخواهم طعم آن خرمالوی رسیده
که هر صبح از پشت پرده ی اتاق
برایم بوسه می فرستد را
/بچشم
چادرم دیگر مرا در خود پنهان نمی کند
تنها آن صدف پیر
یادگار خزر بزرگ
{کوچک شده مان}
/باقی مانده است
این پنجره ی برقی نورانی
این فاحشه ی رنگین
مرا می فریبد
/تا کودکان مرده ام را از یاد ببرم
... به ملاقات پیرمرد میروم
آی مردم
آی
من کشته شده ام ، در میان راه
وقتی اسباب بازی کودکم را
/برای تعمیر می بردم
من کشته شده ام
آی
در الاکلنگ بازی آخر
/وقتی از همیشه بالاتر رفتم
به ملاقات پیرمرد میروم
پیرمرد مهربانی که خون میخواهد
و من
زانو زده
جامه می درم و تن
تا خونم
فرش قرمز زیر پایش را
. بی آبرو کند
... برای ایران
همیشه کفش جاه طلبی
به پایشان تنگ آمده
چشمشان تار دیده
و
زود انزال شده اند
زمین
سهمش را از نور می خواهد
به زیر سبدهای وارونه
چون دوشیزگانی بی خیال
تن آسوده در آبگیر /
میخواهم به دیدارهای پنهانی مان بازگردم
به تازگی دستانت
که از پاهایم بی نیازم می کرد
و بالهایی میبخشیدم
در عصرانه های عبور از خیابانی خلوت /
حسی از پنهان شدن دارم
میان عمودی های نماز ظهر
به زیر دامن تابستانی مادر
و عروسک هایی که بازگشتم را منتظر بودند
تا شاید این بار
همسرانی از جنس خودشان
با خود بیاورم...
فریاد باد
آنگاه که آواز بامدادی ام را با خود می برد...
نوشته شده توسط مهسا
پلکم کشیده می شود و
آب دهانم سرازیر /
من میان بالشم خفه می شوم...
تنها رد انگشتر بر انگشت اشاره ام
روشن مانده است...
ماهی های تنگ را می ترساند و
لغزیدن ماهی ها
دلم را...
آرام
/ گربه ی آواز را دُم سوزانده ام
من در خفا
کبک ِچاق ِ تحمل را
/ ترکانده ام
من در خفا
آشیانه ی گرگ های چشمت را
/ آتش زده ام
من در خفا
همه سلول ها ی حرام ِ تنم را
... می شمرم
خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
برای علی ...
زن : رفته جنگ
زن همسایه: شوهر منم سمساری رو جمع کرده رفته
...
مرد : آهن پاره/ سماور کهنه/ لوله بخاری/آینه/زنگوله/قابلمه خریداریم
زن : آقا من یه لباس عروس دارم نمی خرید؟
مرد: لباس عروس می خوام چیکار
زن : تورو خدا ثواب داره /شوهرم رفته جبهه/ احتیاج دارم
مرد: باشه بده/ اما عوضش پول نمیدم / ببین ازین آت آشغالا چی به دردت می خوره وردار ببر
زن : آینه میخوام/ سالهاست خودمو ندیدم
مرد : اِ خانوم این دخترا زیر دامن ِ عروس چیکار میکنن ؟
زن :هیس / از شب عروسیم این تو قایمشون کردم/ مبادا شوهرم ببینه
مرد : بیا اینم آینه /یه دل ِ سیر خودتو نیگا کن
زن : این که خیلی رنگ و رو رفته ست
مرد : آینه سالمه / این چهره ی خودته
...
زن همسایه : نگفت دختراتو کجا میبره؟
زن: گفت میبره جبهه /عوضشون اسلحه بیاره
/مهم اینست که دامنم گل دارد
چه اهمیت دارد بالای شهر یا پایین شهر
/مهم اینست که دامنم را پایین میکشم
چه اهمیت دارد کدام خانه / کدام مرد
مهم اینست که دامنم میان ساق ها و کفش هایم
/گیر کرده
چه اهمیت دارد چه میخواهند
/مهم اینست که پاهایم برای رهایی تقلا میکند
چه اهمیت دارد شب است یا روز
مهم اینست که دگر چادر به سر کرده ام
خرگوشکان شهوتم را
بر کمرگاه برهنه ات
آزاد می کنم
همچنان که بر سکوی پاییزی نمناکی
آرام گرفته ای...
پای کفتری بر گونه ام می لغزد
/مردی در قلبم خفته است
میان دو مرد عرب
{دو گلدسته ی بالغ}
...آینه گشته ام
کیغ
کیغ
سر بر می آورد
/مسیح پژمرده روی
کیغ
کیغ
کیغ
...فرو می رود در آب
زیر شیر آب که چکه می کند هنوز/
پیرهن سرخ من
روی بند رخت رقاص با گوشواره های چوبی اش
رو به بطری های سوار بر هم و
ساکت/
پیرهن سرخ من
آن شب که دست خدا بالای سرمان
بوی نفت می داد/
پیرهن سبز تو
و باد که نمی وزید/
پیرهن سرخ من و
تکه سبزی لای دندانت/
پیرهن سرخ من
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد/
پیرهن سرخ من
امام حسین می شد و
پیرهن سبز تو
... /

موهایم را شانه می زنم/
آینه به خیالم می خندد...
(برای اوستا)
من رخت ها را بروی بند رخت پهن کرده ام
من رخت ها را جمع کرده ام
من رخت ها را اتو کشیده ام
من رخت ها را در گنجه نهاده ام
من رخت ها را عطر زده ام
من رخت ها را پوشیده ام
من رخت ها را پاره پاره می کنم...
به آیتی عذاب نوشته اند
که چون مرغی بی سر
می جهد و
می جهد و
می جهد
خون منجمد در گلویت...
تنها
آتش سیگارت
نمایان می کند و
چراغ با وزشی از عشق
می رقصد
خاموش و آرام
و من
حفره ی گوشتالود هوسم را
سنگچین می کنم
برای نگاه تو
در حادثه ای
که این نزدیکی ها خفته است
برهنه در پستوی
مادر رویاهایم
مالامال شیر و سکوت
مالامال نوازش و درد
تا زخم هایم به دستانش بسپارم و
اشک هایم به جانش
آخ
آخ
آخ
برهنه ی سرشار من...
دماغ دراز ها
ساق های کبودم را چال میکنند
رنگین کمان طلوع خواهد کرد...
میان ساق هایم
زمان
عبوسانه روان است
کبکی به زیر دامنم
جان میکند
پر
پر
پر
گوش بالشم را گاز میگیرم
نم
نم
نم...
سگی
خمیازه کشان
و ران های چروکیده اش را
به ظرافتی
روی هم می نهد/
از دنیای مردان بیرون آمده
خسته
و دیگر سر بر نمی آورد.
در سیاه چال بزرگ...
تجربه میکنم
من زایش را از خود در تو
میبینم
ما مادر میشویم
آخ
ملکوتی میهن باکره گی ام
با شکمی داغ /
پشت تپش های بی جانش
سبدی پر از تفنگ های پلاستیکی
پنهان کرده است .
وزینش
با تلالو آینه وار زانوانش
سخت
رنگ بر چهره ام مینهد و
تیغ بر گلویم
آه های کپک زده ام را لای سفره می پیچد
تمام کن رد سرانگشتان سوخته ام را
چین های دامن گناه را می گشایم و
ساق های ریاضت
{ آن اشیاء بر طاقچه مانده }
را می سوزانم
تو تنها نظاره کن و پادشاهی
در این حجله گاه بیمار ...
گوشه های تیز کتابت را
در سینه ام فرو میکنی/
پرنده ی خوشبختی مان بیرون می پرد و
دور می شود ...
ظهرهای آرایش شده و
شب های خال دار
من کیسه دوخته ام برای ماه پلاستیکی
صورتی هایم را میفروشم تا قهوه بنوشم
اینجا پاریس است
من روشن می شوم و گاز می دهم در اتوبان سکس
و از لای لبانم شیر می پاشد
آبجی هایم اینجا یائسه مانده اند و
لوله های هوسشان نشت کرده است
غباری از شهوت بر آسمان خراش ها می تازد
من پرده را می کشم تا تن های تکه پاره را نبینم
سگی در زوزه گاهش می دمد
من باکره ای را از خود رانده ام
من باکره ای را به نام خوانده ام
من باکره ای را دوست می دارم
که آغوشم را به قطره های شیرش تر می کند
من باکره ای را در آغوش می کشم /
قوطی کنسرو های خالی را جمع می کند و
به کمرش می بندد
تا من از آمدنش خبر شوم /
میان رانهایش یخ چالی پر از خوراکی دارد .
من
دوشیزگی ام را میان این عکس ها
گم کرده ام /
قیف هوسم
بوی کبریت نیم سوخته می دهد .
دستانم چون دخترکانی به خواب رفته
و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی
بالابان مرا جادو می کند
و من
گوشه ی کاغذ را به شعر
سرخ نگه می دارم
آنجا که شما با سیخ های شهوتتان به دست
باز های شکاری را کباب می کنید
به دشنام عادت کرده است.
این من ِ آن لقمه نان است برای زنده ماندن
که ماهی مجانی کوچکی را به اکراه می پذیرد و
دور می شود.
این خلاء رو به سیاهی من است
با تمام سرباز درونم
که شمشیر چوبی اش شبیه شمشیر علی ست.
کلاغ ها ، با مدفوع ظهرگاهی شان
آنگاه که با ترس از خانه بیرون آمده ام
که مبادا نشود
مبادا نتوانم
مبادا نباشد...
کنج دالانی ست
که تو آنجا کنارم آرمیده ای
بی حرف ...
مرد: کنون سرریز می کنم
زن: لبریزم آقا
سکوت...
زن: رهاتر لطفاْ ، شعرهایتان را می گویم و لبانتان، به وقت سرودن.
مرد تلاشی بیهوده می کند...
زن: شاخ می زنی تن سردم را و به مبارزه می خوانی اش ،
بل به شرافت آبا و اجدادی اش بازگردد.
تیز می پری و
تاج خیالی ام را می ربایی/
باد
امشب مرا بر شن ها نقاشی می کند.
تیله ای چشمانت را
خوب یادشان هست /
حرمت رفاقت را زیر نوک هاشان خراشیدند.
بر کبک سرما خورده ی هوسم می چسبانی /
شک می کنم به آتش ...