تجربه میکنم
من زایش را از خود در تو
میبینم
ما مادر میشویم
تجربه میکنم
من زایش را از خود در تو
میبینم
ما مادر میشویم
آخ
ملکوتی میهن باکره گی ام
با شکمی داغ /
پشت تپش های بی جانش
سبدی پر از تفنگ های پلاستیکی
پنهان کرده است .
وزینش
با تلالو آینه وار زانوانش
سخت
رنگ بر چهره ام مینهد و
تیغ بر گلویم
آه های کپک زده ام را لای سفره می پیچد
تمام کن رد سرانگشتان سوخته ام را
چین های دامن گناه را می گشایم و
ساق های ریاضت
{ آن اشیاء بر طاقچه مانده }
را می سوزانم
تو تنها نظاره کن و پادشاهی
در این حجله گاه بیمار ...
گوشه های تیز کتابت را
در سینه ام فرو میکنی/
پرنده ی خوشبختی مان بیرون می پرد و
دور می شود ...
ظهرهای آرایش شده و
شب های خال دار
من کیسه دوخته ام برای ماه پلاستیکی
صورتی هایم را میفروشم تا قهوه بنوشم
اینجا پاریس است
من روشن می شوم و گاز می دهم در اتوبان سکس
و از لای لبانم شیر می پاشد
آبجی هایم اینجا یائسه مانده اند و
لوله های هوسشان نشت کرده است
غباری از شهوت بر آسمان خراش ها می تازد
من پرده را می کشم تا تن های تکه پاره را نبینم
سگی در زوزه گاهش می دمد
من باکره ای را از خود رانده ام
من باکره ای را به نام خوانده ام
من باکره ای را دوست می دارم
که آغوشم را به قطره های شیرش تر می کند
من باکره ای را در آغوش می کشم /
قوطی کنسرو های خالی را جمع می کند و
به کمرش می بندد
تا من از آمدنش خبر شوم /
میان رانهایش یخ چالی پر از خوراکی دارد .
من
دوشیزگی ام را میان این عکس ها
گم کرده ام /
قیف هوسم
بوی کبریت نیم سوخته می دهد .
دستانم چون دخترکانی به خواب رفته
و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی
بالابان مرا جادو می کند
و من
گوشه ی کاغذ را به شعر
سرخ نگه می دارم
آنجا که شما با سیخ های شهوتتان به دست
باز های شکاری را کباب می کنید
به دشنام عادت کرده است.
این من ِ آن لقمه نان است برای زنده ماندن
که ماهی مجانی کوچکی را به اکراه می پذیرد و
دور می شود.
این خلاء رو به سیاهی من است
با تمام سرباز درونم
که شمشیر چوبی اش شبیه شمشیر علی ست.
کلاغ ها ، با مدفوع ظهرگاهی شان
آنگاه که با ترس از خانه بیرون آمده ام
که مبادا نشود
مبادا نتوانم
مبادا نباشد...
کنج دالانی ست
که تو آنجا کنارم آرمیده ای
بی حرف ...
مرد: کنون سرریز می کنم
زن: لبریزم آقا
سکوت...
زن: رهاتر لطفاْ ، شعرهایتان را می گویم و لبانتان، به وقت سرودن.
مرد تلاشی بیهوده می کند...
زن: شاخ می زنی تن سردم را و به مبارزه می خوانی اش ،
بل به شرافت آبا و اجدادی اش بازگردد.
تیز می پری و
تاج خیالی ام را می ربایی/
باد
امشب مرا بر شن ها نقاشی می کند.
تیله ای چشمانت را
خوب یادشان هست /
حرمت رفاقت را زیر نوک هاشان خراشیدند.
بر کبک سرما خورده ی هوسم می چسبانی /
شک می کنم به آتش ...
میان سنجاق قفلی های بسته شده
بر گهواره ای که نداشته ام
و بر گرمی جایش نغلطیده ام.
طعمه ام می کنی پیچیده در نان
به کلاغ ها می سپاری ام .
هرزه گی ام را به باد می فروشی
تا مردانی بزاید
برای نجنگیدن ...
میان حواس پرتی ها و
موهای شانه نشده
میان چشم باز ماهی سرخ شده/
چاره کنید مرا
تا شبانه ام را در سیاهی چشم پیرمردی
به ظهر رسانم.
آهن پاره می خرد /
تو می روی و
دل خویش بدو می فروشی ...
خاتونك قصه ی دلداده گی ام .
اتل متل...
كودكی چروك خورده ام .
اتل متل...
ديو غمنامه خوان
كه پوزه می كشی بر چشمانم و
مجالش نمی دهی به اشك .
اتل متل...
كبك درد
كه نوك می زنی
هوس قير آلود زنانه ام را
و می ميری .
اتل متل...
دايه ی شير سوخته /
سوار بر اسب پلاستيكی
به كجا می تازی ؟
بر پستان های خشكيده ی درخت/
آرام
آرام
غم می چكد از شاخه ها...
بازوی ترک برداشته ام را
و خراش گلو یت را می ربایم
از بساطی که صدای تو را حراج زده است.
زنان نفرت انگیز
در حجاب سیاه بی پردگی خویش
بر غم نامه ی مرگ پیام آوران خدایی جلاد و جبر کار
گوش می دهند و
بر ناکامی گندآب طعمه جویی خویش
اشک می ریزند.
انار مرا
به وقت باروری/
غلظتی از آهن
می چکد از چشمه اش
و
کلافی از کلام پیچیده بر سینه اش...
بسترم تو را نفس می کشد...
بر زمان دست آویخته ام.
هر چه می پویم اما
در میان گرد و غبار متعفن تاریخ
جز لغزش مرگبار این نیم پیکر آدمی
نمی بینم.
گویی که از ازل
مادران من
کمر به قتل خویشتن بسته اند.
و من قربانی بی خردی/
خواهران من
ما نیز به باتلاق زمان فرو خواهیم رفت
باشد که فرزندی زاده نشود...
هیوا ـ۱۶دی ماه ...
وز وزش را می شنوی و
با تلخ کامی
آنجا را ترک می گویی/
هنوز زیر دوش آب سردم
با گوش هایی داغ.
من و تکه عروسک ها
خسته از بازی
خوابمان برده .
به قیمت خاطرات پنج سالگی ام
خریده ام /
در روسپی خانه
تنها انگشت فرشته ای برهنه مانده است
نور می بارد.
بیست و پنجمین باریست که سقط می شوم
با دستان خویش/
و از رحمی نابارور
سرک می کشم به زندگی.
ـ (یلدا ـ۸۶)
تنها یه گوشم گوشواره داشت
به او گفتم:
اون یکی رو در اولین معاشقه ام گم کردم
لابه لای لباس سرخی که گوشه ای افتاده بود/
و این یکی هم
ارزانی لبخند خشکیده ی شما.
من در همیشگی ترین اتاق زندگی ام
با خیال غریب ترین مرد
کارم نوشتن و گریه کردن است:
من با همیشگی ترین مرد جهانم
در خیالی ترین اتاق
کارم نوشتن و گریه کردن است
و گاه
گونه هایم می سوزد.
بر بسترت می خوابانی ام و
تیمارم میکنی.
دستان بسته ام را می گشایی و
خون دل خویش را
می نوشانی ام .
سرخ از خون
بر زمین افتاده اند.
این بار برکتت را بر دستانم بریز.
در باغچه ی خانه مان
سنگری کوچک پر از پشه کوره داشتیم
و من گیس بریده
فرار می کردم
با اسب چاقی که نفس نداشت
ببين چگونه برايم آواز می خواند.
تنها نگاه می كنی
و من ذره ذره می يابم
ميان بر هم نهادن چشمانت
تا دوباره آغازيدنشان.
صدای مردی
از دور
خواب از سرم می پراند.
کفتری میان دستانم لانه کرده است...
و
جراحت های من عمیق می شوند
دستهایت را بر چشمانم می گذاری و
صدایم می کنی/
من میمیرم.
اولین بازی های نگاه را
با زنی خواب آلود
می آموزد.
بقچه ی دلش را
تنگ تر در آغوش می کشد و
می گذرد.
ـ برای اوستا ی پیر ...
خود را ميان رانهايت
حلق آويز ميكنم
میله های زندانی ست
که مرغک پر ریخته ی دلم
آنجا
جوجه هایش را پرواز می آموزد.
پیر و سخت گیر
خط کش چوبی اش را
بر دستانم می زند
و باز
دل نازک می شود و پیشانی ام را می بوسد.
که با سردی چشمان آبی اش
و صدایی که جیغ بچه گربه ای را ماند
مرا در دنیای کودکانه اش می خواباند
به من بخشید
کودکان تن
لمیده بر گلهای آبی رنگش
متولد می شوند.
زنی در هوهوی باد می خواند.
گویی توان پس از جزاست.
دگر درد نیست و
تبخاله ها بوی رسوایی نمی دهند.
یخ بسته اند.