نیمه شب است.
همه خوابند.
قلوه سنگ های قدیمی را
از زیر پوستم بیرون میکشم.
یادت هست؟
روزی با عشق چالشان کرده بودی.
کنون
برای شکستنت می خواهمشان.
نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:25
توسط زن






