انگشتر شاه مقصودی را به کام انگشتانت می کنم
و شیشه ی شیر شکلات تلخی را
یک جا سر میکشم.
به یاد شیر بیشه پنج شیر.
احمد شاه مسعود/
در کابل بود با شش پسر.
شش دانگ و شهره ی گورستان.
گوشه ای نشسته گیج بر و پای
وشیره به حراج بی شرفی /
آتش زده ایم به مالمان که نه
به دود و مانمان.
گربه از دیوار به پایین می افتد
منگ و غزل خوان
و شیری ز دره پنج شیر برنمی خیزد
تا شیشه شیر شکلات تلخی را سر بکشد/
بکشد به زیر/خدا را از تخت مرمرینش...
و شیشه ی شیر شکلات تلخی را
یک جا سر میکشم.
به یاد شیر بیشه پنج شیر.
احمد شاه مسعود/
در کابل بود با شش پسر.
شش دانگ و شهره ی گورستان.
گوشه ای نشسته گیج بر و پای
وشیره به حراج بی شرفی /
آتش زده ایم به مالمان که نه
به دود و مانمان.
گربه از دیوار به پایین می افتد
منگ و غزل خوان
و شیری ز دره پنج شیر برنمی خیزد
تا شیشه شیر شکلات تلخی را سر بکشد/
بکشد به زیر/خدا را از تخت مرمرینش...
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:43
توسط اوستا






