دلم از ساعت ایستاده بر دیوار بیزار است
بسان پیرمردی کز کرده بر کنج اتاق همسایه
که بیمار جزامی
پریشان نگاه اوست
دلتنگم.
در این بامدادان جز صدای
خس خس
شش های بیمارم ندایی بر نمی تابد.
الهی ای خداوند شبانگاهی
به آه مادینه اسب ارابه ی تاریخ
بخوابان این تن رنجور من را در آن گودال تاریکی ها
که بی فانوس است.
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 1:54
توسط عمو عماد





