اتاق اوستا علی اکبر خانی...
چند وقتیه که تو خونه نشستم و تقریبا بی کارم/ البته کارای برگزاری جشنواره دانشجویی هنرهای جدید به کنار اما سرکار نمی رم چون می ترسم توی بازار سرمایه بلعیده بشم به همین خاطر بست نشینی تو اتاقم رو ترجیح می دم/تو این مدت بی کار نتونستم بشینم و یه سری آت آشغالی رو که دو رو برم بود به هم می چسبونم/ بهش می گم تیکه چسبونی/به این ترتیب نگاه تازه ای پیدا می شه به زباله ها/ خدا بیامرزه آرمان هنرمند فرانسوی رو که یکی از پروژه هاش زباله ها بود/البته اون با این فرق می کنه چون من اینجا به شکل هنوز پایبندم و مخاطبم رو در رسیدن به یک تصویر در ذهنش کمک می کنم/اما فکر کنم اینا زیاده گوییه خودتون ببینید....


این لحظه ی ناپایداریه...


البته از اینجا به بعد فرمای آیینی شده استفاده از عادتهای دیداری مخاطبین در فرمهای آیینی اما با چینش شخصی...


اینم که انجام می دادم یاد محسن نامجو بودم...

این یه پروسه ی طولانی داشته شاید ۷ ساله/ خورده خورده شکل گرفته اما لایه ی آخری عکسهای یادگاریند از خودم و خونواده/ من همیشه عکسهای یادگاری رو برای رسیدن به نوستالوژی دوست داشتم و اعتقاد دارم که کارکرد مهمی می تونن داشته باشن....

و این هم یه پروسه ی نیمه کارس از فیگور لخت یه الهه که دارم توش مطلب می نویسم و فرماهی سقاخونه رو القا می دم/ چیزی که باید گفت اینه که یه سری از این کارا من جمله همین کار و بالایی کارایی که رو در اتاقم انجام دادم و چون در حال تخلیه ی این خونه هستیم فکر می کنم دیگه فرصتی برای تکمیل یا حفظشون ندارم پس این عکسا رو گذاشتم تا تو خاطرم حفظ بشن...







