سربازان در باد...
در جبهه ی سیبری باد ِ تند و تیزی می وزد بر سرو بر صورت
و بر خود می لرزند
ماموتهای غول پیکر
هو هو...
آهن پاره ها تن بر تن می سایند برهنه بر دشت و
بر آسمان می رود سرود پر شور کفتارهای بی شرم
هو هو...
پشت آن تپه که نشانه رفته ای
ای سرباز!
ای مرد!
یا پشت آن کپه از خاکستر
فرقی نمی کند/
مردی نشسته با عکس معشوقه ی سیاه مویش
با اشتیاق جلق می زند
در باد و
در لحظه ی آخر
هو هو...
آسمان سنگین و تیره گون تر از همیشه است /
هو هو...
راستی کدامین سرباز خسته تن از میدان
و به راستی کدامین مرد
کدامین سرخ سر آلت
و کبودین لب
جلق می زند/
با یاد معشوقه ام
ماسیده برکهنگی ِعکس /
هو هو...
به راستی کدامین سرباز تن خسته
دست می نوازد بر آلت کبود خویش
وحشی و سر کشیده به فلک/
هو هو....
آسمان سنگین و تیره گون تر از همیشه است /
هو هو...
در این سوی میدان دستها بر ماشه می سایند
و درسوی دیگر
بر آلتهای بنفش و کوچک
هو هو...
خاکستر بر تن کبود و ورم کرده ی خانمان نشسته است
بر پیشانی چند لایه ی من نیز هم
هو هو...
پیر زنی با ناز و پیش از انزال
می گوید آن سو تر:
پیش از صرف غذا
باید دعایی جاری ساخت بر لب/
و به راستی در این شهر کیست که خبرنداشته باشد
کفتار ها با دهان پر سخن نمی رانند
هو هو ....
آلت مردانه ام یخ زده است
و سرخی میان پاهایت هم/
هو هو...
من اینجا دودکش خانه ی ویرانمان را می سایم
به بالا و
پایین
با لیزی دستانم
هو هو...
بالا وپایین تر/
پایین و بالا تر/
شاید که انزال شوم و آسوده
از یادگار جهنده ی مانده در رگهایم
یاد پیشینیان و
میراث چرکین پدرانم/
هو هو..
با تو سخن می رانم ای سرباز
ای مرد
با تو که پشت آن تپه نشسته ای:
من از یاد بوری موهای معشوقه ات در عکس/
پشت همین تپه که نشسته ام
با زانوان لرزان و لیزی دست
انزال می شوم/
به راستی
و به راستی
با یاد سیاهی گیسوانت ای یار
در عکس کوچکم از رخسارت
کدامین سرباز خسته تن از میدان
انزال می شود و آرام
کدامین سرباز/
کدامین سرخ سر آلت
هو هو...






