و من تنهایی را
در ذره ذره وجود قبیله ی سلولهایم درک می کنم
که لمیده بر پهنه ی دشت
غروب آفتاب را نظاره می کنند...
نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 7:22
توسط اوستا






